تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، از آنجا نظر به من كرد ، و دست حسين گرفت و گفت اى جابر . اين فرزند من است ، با من آنجاست ، فرمان بر ، و افعال او مسلم دار و در آن به شك مباش تا مؤمن باشى . جابر گفت : چشم‌ها به من كور بادا اگر آنچه گفتم به چشم خود نديدم .

در ذكر ظهور معجزهء حسين بن على صلوات اللّه عليهما در ابراى ابرص

روايت كنند از صالح بن ميثم كه گفت : من و عيابة بن ربيعى در پيش زنى رفتيم از بنى واليه ، نامش حبابة الوالبيه . پوست پيشانى وى درشت شده بود از سجود . عيابه گفت : اى حبابه اين پسر برادر تو است ؟ گفتم كدام برادر ؟ گفت : صالح بن ميثم . گفت پسر برادر من است ، و اللّه به حق اين برادر زاده ، خبر دهم شما را از چيزى كه از حسين بن على ، عليهما السلام ، شنيدم . گفت : بلى يا عمه ، گفت : به زيارت حسين رفتمى وقت‌ها ، ناگه برصى در پيشانى من ظاهر شد . من در خانه مقيم شدم از جهت آن برص ، از خدمت حسين بازماندم . چون روزى بگذشت ، از جماعت حال من پرسيد ، گفت : حبابه را نمىبينم حالش چون است ؟ يا مولانا برصى بر پيشانى وى ظاهر شده است . اصحاب را گفت ، برخيزيد تا برويم . حبابة الوالبيه را بازپرسيم با جماعتى به خانهء من آمدند ، و من درين موضع نماز نشسته بودم . گفت : اى حبابه ، چرا از ما ياد نكردى ، چند روز هست كه ترا نديدم . گفتم : اى پسر رسول ، مانع از خدمت اين برص است كه در پيشانى من ظاهر شده است ، كراهيت داشتم با اين حال به خدمت آمدن . نظر بدان كرد ، مقنعه از آن برگرفت ، و آب دهان در آن انداخت ، گفت : اى حبابه ، خداى را شكر كن كه آن زايل شد . من خداى را شكر كردم . گفت : يا حبابه ، سر بردار و نگه در آينه كن . سر برداشتم و نظر در آينه كردم ، هيچ اثر آن نمانده بود . حمد و ثناى خداى تعالى كردم . پس گفت : اى حبابه ، ما و شيعت ما بر فطرتيم ، ديگران از آن برىاند .