تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦

باب چهل و پنجم در ذكر معجزات حسين عليه السلام

روايت كند جابر بن عبد اللّه الانصارى كه چون حسين بن على عليهما السلام عزم كرد كه به عراق رود نزد او رفتم و گفتم ، تو فرزند رسولى و يكى از سبط رسول . مصلحت آن مىبينم كه صلح كنى با اين طاغى چنان كه برادر تو كرد ، و او موفق بود و رسيد . گفت : يا جابر ، برادرم آن به فرمان خدا و رسول كرد من نيز بفرمان خدا و رسول مىكنم ميخواهى كه رسول و برادر را به گواهى آرم درين ساعت . پس نظر كردم در حال آسمان گشوده شد رسول و على و حسن و حمزه و جعفر و زيد فرو آمدند و بر زمين نشستند . من ترسان و لرزان برجستم . رسول ، صلى اللّه عليه و آله گفت يا جابر بن عبد اللّه ، به تو نگفتم ! در حال حسن بيش از آن حسين كه آن وقت مؤمن باشى كه هرچه امامان كنند مسلم دارى ، و بر ايشان اعتراض نكنى . مىخواهى كه جاى معاويه و حسن و جاى يزيد و حسين بينى ؟ گفتم : بلى يا رسول اللّه . رسول ، صلى اللّه عليه و آله پا بر زمين زد شكافته شد ، بحرى پديد آمد ، از هم بازرفت . زمينى پديد آمد شكافته شد تا هفت زمين شكافته شد ، و هفت بحر از هم باز شد ، و زير آن آتش ديدم و در ميان آتش معاويه و يزيد و وليد مغيره [ گ 142 ] و ابو جهل در زنجير كشيده ، و بعضى از مردهء شياطين با ايشان قرين بودند و عذاب ايشان سخت‌تر از آن اهل دوزخ بود . پس گفت سر بردار ! سر برداشتم درهاى آسمان گشوده ديدم ، و بهشت بر بالاى آن بود . پس رسول صلى اللّه عليه و آله و آنها در هوا برفتند و رسول آواز داد ، گفت : يا حسين بيا ، حسين از پس رسول صلى اللّه عليه و آله مىرفت تا در بهشت اعلا رفتند . پس