مرا خواندى ؟ گفت : نه من كس فرستادم ، مروان فرستاد . مروان گفت : اى حسن ، تو سب رجال قريش مىكنى ؟ حسن گفت : چه مىخواهى ، به خدا كه سب پدرت و تو و اهل بيت تو كنم چنان كه اماء و عبيد تبع من شوند . حسن گفت :
يا مروان ، نه سب تو من كردم و نه آن پدرت ، و ليكن خداى عز و جل لعنت تو كرد و پدر و ذريت تو ، و هرچه از صلب پدر تو بيرون آيد تا روز قيامت بر زبان رسول صلى اللّه عليه و آله . نه تو انكار لعنت توانى كرد ، و نه آنكه حاضر بود ، و از رسول شنيد از آن تو و از آن پدرت پيش از تو ، و بدانچه خدا فرمود و تخويف تو كرد هيچ سود نداشت ترا ، الا آنكه طغيان و كفران زيادت كردى ؛ خداى عز و جل راست گفت ، و رسول و خداى در قرآن مىفرمايد
« وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً »
تو اى مروان ، و ذريت شجرهء ملعونه در قرآن از خدا و رسول . معاويه دست بر دهان حسن نهاد ، گفت : يا با محمد ، تو نه فحاش بودى ! حسن جامه بيفشاند و بيرون آمد و قوم متفرق شدند ، به خشم و حزن ، و روى سياه ، و المنة للّه .