نسب با او مىبرى ، مادر به تو گويد اى پسر ، پدر تو خبيثتر و لئيمتر از عقبه .
جواب دادن حسن عليه السلام عتبه بن ابى سفيان را
اما تو اى عتبة بن ابى سفيان ، تو نه آنى كه نيك از بد دانى تا من جواب تو دهم يا عقلى دارى كه با تو عتاب كنم ، و نه نزد تو چيزى هست كه كس اميد آن دارد ، و نه چيزى كه از آن ببايد ترسيد . و اگر تو سب على كنى من ترا عيب نكنم از بهر آنكه برابر بندهء على نيستى ، چگونه بر تو رد كنم ، يا با تو عتاب كنم ؛ اما خداى تعالى ترا و پدر و مادر ترا و برادر ترا نگاهبان است ، و فرو نگذارد ، تو از ذريت آن پدرانى كه خداى عز و جل ميگويد .
« عامِلَةٌ ناصِبَةٌ تَصْلى ناراً حامِيَةً تُسْقى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ ، لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ ، لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ »
و آنچه مرا و عيد كردى كه پسر را بكشيد چرا آن را نكشتى كه بر فراش خود با زن خود يافتى و غلبه بر تو كرده بود فروج او ، و شريك شد از فرزندى كه ازو بوجود آمد با فرزند به تو در دوسانيد كه نه فرزند تو است ، اولىتر آن بودى كه به كينه خواستن ازو مشغول بودتى و مرا وعيد مىكنى به كشتن ، و من ملامت تو نكنم در سب على كه خال ترا روز بدر در مبارزت بكشت ، و على و حمزه جدت را بكشتند ، و به دوزخ فرستادند تا در عذاب عظيم باشند هميشه ، و عم ترا از مدينه بيرون كردند به فرمان خدا ؛
و آنچه گفتى كه من طمع خلافت ميدارم اگر طمع دارم طالب آن باشم و نه تو مثل برادرى ، و نه تو خليفهء پدرت ، و برادر تو از تو ستمكارتر در عصيان خداى عز و جل ، و طلب او در ريختن خون مسلمانان ؛ بيشتر خلق را بفريفت و طلب چيزى كرد كه نه حق او بود به مكر و خديعت ،
وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ *
.
و اما آنچه گفتى كه على بدترين قريش بود در نگاهداشتن صلاح قريش ، به خدا كه قول تو كس را خوار نتواند كرد چنان كه بجاى رحمت بود ، و نه كسى را تواند كشت به ظلم .