گفتى كه « فصل لربك » نماز عيد را مىخواهد ، و نماز عيد نزد ما مندوب . است گوئيم :
مسلم نيست كه با وجود نبى يا امام نماز عيد مندوب بود ، بلكه با وجود ايشان نماز عيد نزد ما فرض بود . اگر گويند : قربان نه واجب است پس « و انحر » نه امر وجوب باشد گوئيم : خطاب ، من اوله الى آخره با رسول است ، و رسول صلى اللّه عليه و آله احرام به حج قرار گرفته بود ، و هدى ، با خود برده بود ، و هدى قارن واجب بود نه مندوب ، و اگر چه به لفظ قربان گفتم ، بدان نحر ، هدى مىخواهد كه بر رسول واجب بود . پس درست شد كه « فصل لربك و انحر » هر دو امر وجوب است نه امر ندب .
آمديم با سر حكاية حسن عليه السلام با قوم :
جواب دادن حسن عليه السلام وليد عقبه را
اما ترا اى وليد عقبه ، ملامت نكنم بر دشمنى على ، زيرا كه او ترا هشتاد تازيانه زده باشد در حد خمر ، و پدر ترا روز بدر بكشت ، چگونه سب وى نكنى ؟ ! و خداى تعالى در ده آيت قرآن او را مؤمن خواند ، و ترا فاسق ، چنان كه گفت :
« أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ »
و گفت
« إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ
[ گ 139 ]
فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ »
و امثال اين آيات ؛ و گواهى تو قبول نباشد به قول خداى ، و تو كه قريشيى و نام ايشان بردن ، و تو پسر علجى او اهل صفوريه و نام او ذكوان . و آنچه گفتى كه ما عثمان را بكشتيم به خدا كه عايشه و طلحه و زبير نتوانستند كه به على بن ابى طالب گويند كه تو عثمان را كشتى ، تو چگونه مىگويى . و اگر از مادر خود بپرسيدتى كه پدر من كيست در آن وقت كه او ذكوان را ترك كرد ، و تو به عقبة بن ابى معيط در دوسانيد ، ثنايى و منزلتى از بهر خود حاصل كرده بودتى . و آنچه خداى از بهر پدر و مادر تو ساخته است از خزى و عار دنيا و آخرت
« وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ »
؛ ذكر تو اى وليد . و اللّه كه تو بزرگترى در ميلاد از آنكه دعوى از بهر وى مىكردى و مىكنى ، چگونه سب على مىكنى كه اگر به نفس خود مشغول شوى و طلب اثبات به سب كنى با پدرت نه با آنكه