تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
مرارت موت از من ساكن نشده است تا اين ساعت دعا كنيد تا خداى تعالى مرا بميراند چنان كه بودم . جابر گويد از حسن بن على صلوات اللّه عليهما عجب‌تر و زيادت‌تر و از حسين زيادت‌تر ازين ديدم : چون لشكرش يارى نمىداد مخالفت وى كردند محتاج آن شد كه با معاويه صلح كند چون با وى صلح كرد جماعتى كه موافق بودند ايشان را عظيم سخت بود و من يكى بودم از ايشان كه منكر صلح بودند نزد وى رفتم . و او را ملامت كردم . مرا گفت : يا جابر ، ملامت مكن ، و رسول را صادق دار كه گفت : اين پسر من سيد است و خداى تعالى به دو ، ميان دو گروه مسلمانان به اصلاح آورد . جابر گفت : دل من ازين قرار نگرفت ، گفتم ، باشد كه چيزى بود كه بعد ازين خواهد بود ، و بدين نه صلح مىخواهد با معاويه ، نه از بهر هلاك مؤمنان و خوارى ايشان . گفت حسن عليه السلام دست بر سينه من نهاد ، گفت : به شك افتادى و در اندرون خود بدين انديشيدى ، مىخواهى كه رسول را صلى اللّه عليه و آله به گواهى خوانم تا ازو بشنوى ؟ من عجب بماندم از قول او پس حركتى و آوازى شنيدم و زمين از زير پاىهاى من شكافته شد . رسول و امير المؤمنين و حمزه و جعفر را عليهم السلام ديدم كه از آنجا بيرون آمدند . من برجستم ترسان و لرزان . حسن گفت : يا رسول اللّه ، جابر مرا ملامت مىكند بر آنچه من كردم . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : يا جابر ، تو مؤمن نباشى اگر آنچه امام كند مسلم ندارى و بر امام اعتراض كنى . مسلم دار آنچه پسر من كرده است كه حق آن است كه او كرد دفع هلاك از گزيدگان مسلمانان بدين فعل كه او كرد به فرمان خداى عز و جل و فرمان من . گفتم : يا رسول اللّه ، مسلم داشتم . پس رسول و امير المؤمنين و حمزه و جعفر عليهم السلام در هوا مىرفتند و من بديشان مىنگريستم تا در آسمان اول
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 614 | محمد بن حسين رازي