دو شخص ديدم بر سنگى نشسته بخارى از آنجا برمىآمد گنده ، چنان كه از آب گنده برآيد ، و در گردن هر يك زنجيرى بود و شيطانى بر هر يك موكل بود .
ايشان مىگفتند : يا محمد ، يا محمد ، يا محمد ! شيطانان مىگفتند : دروغ مىگويى !
پس گفت : فراهم آى ، اى زمين ، فراهم رفت تا وقت معلوم كه تأخير و تقديم در آن روز بود كه قائم بيرون آيد عليه السلام .
مرد گفت : اين سحر است . پس برفت به قصد آنكه خلق را خبر دهد بخلاف اين گنگ شد ، و بعد از آن سخن نتوانست گفتن . و درين دو آيت است .
« در ذكر معجزهء حسن در آن وقت كه مرد زن شد و زن مرد . »
در بعضى از كتب ثقات اصحاب و علماء رضى اللّه عنهم آوردهاند كه مردى از اهل شام با زن خود نزد حسن آمد ، گفت اى پسر ابو تراب ، آنگه سخنى چند زشت گفت .
پس گفت : اگر چنان كه شما اين دعوى كه مىكنيد راست است و شما صادقانيد دعا كن تا من زن شوم و زنم مرد شود . بر طريق استهزا مىگفت . حسن صلوات اللّه عليه و آله خشم گرفت نظر تيز به وى كرد و لبها مىجنبانيد و دعا مىخواند چنان كه مهم نمىشايست كردن ، پس چشم تيز در ايشان گذاشت . مرد زن شد و زن مرد . شامى از خجالت سر در پيش افكند و دستها در روى نهاد و برخاستند و و مىرفتند . زن گفت : من مرد شدم و مدتى مىرفتم تا از روى خلق دور شدم .
پس بازآمدم و فرزندى آورده بودم . تضرع و زارى [ گ 124 ] كردم نزد امير - المؤمنين حسن صلوات عليه ، و توبه كرديم از آنچه كرده بوديم و گفتيم : يا حسن دعا كن تا با حال اول شويم .
حسن عليه السلام دستها برداشت ، گفت : خدايا اگر اين توبت راست است ايشان را با حال خود بر ، چنان كه اول بودند .
« در ذكر معجزه وى عليه السلام ، و آوردن جبرئيل عليه السلام ميوه از بهشت . »
روايت كند ابو الحسن عامر بن عبد اللّه ، از پدرش ، از صادق عليه السلام ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 616
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦١٦