تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
مرا گفت چون افطار خواهى كرد اين را بخور و استخوانش باز من آور . از پيش وى بيرون آمدم به هر كه مىرسيدم از اهل مدينه مىگفتند يا سلمان ، بوى مشك از فراز تو مىآيد . تو مشك دارى ؟ من از مردم پنهان مىكردم تا به خانه آمدم چون وقت افطار بود بدان افطار كردم هيچ استخوان نبود . بامداد با نزد فاطمه آمدم عليها السلام ، در بزدم دستورى خواستم و در اندرون رفتم . گفتم : اى دختر رسول ، در آن خرما هيچ استخوان نبود تو فرمودى كه استخوان پيش من آور . تبسمى كرد و پيش از آن نخنديده بود ، بعد از موت رسول صلى اللّه عليه و آله . پس گفت : آن از نخلى بود كه خداى آن را در دار السلام آفريده است به دعائى كه پدرم رسول عليه الصلاة و السلام و التحية به من آموزانيد من آن را [ گ 121 ] بامداد و شبانگاه مىخوانم . گفتم : اى سيده ، آن دعا به من آموز . گفت : اگر مىخواهى كه چون با خداى عز و جل رسى ، از تو راضى باشد و بر تو خشمناك نباشد ، و وسوسه شيطان ترا زيان ندارد تا زنده باشى آن را مىخوان . و در روايتى ديگر گفت : اگر مىخواهى كه ترا تب نگيرد در دنيا اين دعا پيوسته مىخوان . سلمان گفت مرا بيامرز . فاطمه عليها السلام گفت : بسم اللّه النور ، باسم اللّه النور النور ، بسم اللّه نور على نور ، بسم اللّه الذي هو مدبر الأمور بسم اللّه الذي خلق النور و انزل النور على الطور ، كتاب مسطور ، فى رق منشور ، و البيت المعمور و السقف المرفوع ، به قدر مقدور على نبى مخبور ، بسم اللّه الذي هو بالعز مذكور و بالخير مشهور و على السراء و الضراء مشكور . سلمان گفت آن را ياد گرفتم و هزار كس را زيادت آموزانيدم از اهل مكه و مدينه از آنها كه تب داشتند تب ايشان برفت و مرا بعد از آن وسوسه شيطان نبود .