چون بيرون رفت كنيزكى از آن وى دو تا نان و پارهاى گوشت به وى فرستاد .
بستر و در كاسه نهاد و سر آن پوشيد ، گفت : و اللّه كه به خورد رسول دهم ، و من و ديگران ازين نخوريم ، و ايشان محتاج طعام بودند .
حسن با حسين به طلب رسول صلى اللّه عليهم فرستاد . رسول بيامد ، گفت :
خداى تعالى مرا چيزى فرستاد از بهر تو بنهادم . گفت : بيار اى دختر . بياورد و سرپوش از سر آن برگرفت . جفنهء پر از نان و گوشت بود . چون آن بديد مبهوت شد و دانست كه آن از نزد خداست . حمد و ثناى خداى گفت و صلوات بر پدر فرستاد و فراپيش رسول نهاد .
چون رسول صلى اللّه عليه و آله آن بديد ، گفت : اين از كجاست ؟
گفت :
هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ، إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ
. رسول على را بخواند .
پس رسول و على و حسن و حسين صلوات اللّه عليهم بخوردند تا سير شدند ، و زنان رسول صلى اللّه عليه و آله ازش بخوردند . فاطمه گفت : جفنه همچنان پر از طعام بود آن جمله به درويشان و همسايگان دادم و خداى تعالى خير و بركت در آن كرده بود .
عاصم بن الاحول روايت كند از زر بن حبيش از سلمان رضى اللّه عنه ، گفت : روزى از خانه بيرون آمدم بعد از وفات رسول صلى اللّه عليه و آله ، امير المؤمنين را ديدم ، گفت : اى سلمان پا از ما بازگرفتهاى ؟ گفتم يا امير المؤمنين ، بر مثل تو پوشيده نباشد حزن بموت رسول مرا از زيارت شما [ گ 302 ] بازداشته است .
امير المؤمنين گفت : اى سلمان ! نزد فاطمه رو كه او مشتاقتر است مىخواهد كه تحفهاى به تو دهد كه از بهشت به دو فرستادهاند . سلمان گفت :
يا امير المؤمنين ! بعد از وفات رسول صلى اللّه عليه و آله تحفه به دو فرستادند از بهشت ؟ امير المؤمنين عليه السلام گفت : بلى يا سلمان ، من به شتاب برفتم تا