عمر گفت : چه حيلت كنيم ؟
زيد گفت : شما عالمتريد به حيلت و دفع .
عمر گفت : هيچ حيلتى و رأيى نيست بهر آن ، كه او را بكشيم و از صداع او بازرهيم . مشورت كردند اختيارشان آن افتاد كه خالد او را بكشد ، چنان كه در جلد اول ياد كرديم . خداى تعالى دفع كيد و حيلت ايشان بكرد و به مقصود نرسيدند . و جامع نوشتند چنان كه مىخواستند . چون امارت به عمر رسيد طلب مصحف كرد از امير المؤمنين عليه السلام و غرضش آن بود كه بستاند و بسوزاند ، امير المؤمنين نداد .
راوى گويد : عمر با امير المؤمنين گفت : آن جامع كه تو جمع كردى بيار كه بفرمايم كه خلق بر آن جمع شوند و آن مىخوانند . امير المؤمنين را غرض او معلوم بود ، گفت : آن ممكن نبود ، من از بهر اقامت حجت آن را نزد ابو بكر آوردم تا بر شما حجت باشد و روز قيامت نگويد
« إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ »
يا گوئيد بما نياوردند آن قرآن كه نزد من است ، لا يمسه الا المطهرون ، و اولياء از فرزندان من .
عمر گفت : اظهار آن وقتى معين هست ؟
گفت : بلى چون قائم از فرزندان من بيرون آيد آن را ظاهر كند و خلق را بدان دارد كه آن را مىخوانند .
سليم بن قيس گويد : من با حبيش بن المعتمر به مكه بودم ، ابو ذر غفارى رضى اللّه عنه برخاست و حلقه در كعبه بگرفت ، ندا كرد به آواز بلند ، در موسم ، گفت : اى مردمان مرا مىشناسيد شناسيد [ گ 88 ] و هر كه نشناسد ، من صديقم ، ابا ذر .
اى قوم ، من از رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيدم كه گفت : مثل اهل بيت من در امت من مثل كشتى نوح است در قوم وى . هر كه در كشتى نشيند او نجات يابد ، و هر كه ترك آن كرد غرق شد ، و مثل باب حطه است در بنى اسرائيل .