گفت : من بدين شرط بشما دادم و مىدانيد كه چنين بود . قوم گفتند : چنين بود ، به على و عباس گفت چنين گفتند چگونه بود ؟ گفت مىخواهى كه حكمى كنم به خلاف آن اول ، اين هرگز نباشد اگر شما بدان قيام نمىتوانيد نمودن بارد كنى ( ؟ ) بدان كه اين حديث دليل است بر بطلان دعوى آن قوم كه گفتند كه على و عباس تسليم قول ابو بكر كردند و او را مصدق داشتند و بعد از آن راضى شدند . . . ابو بكر و بعد از دو سال از موت وى از عمر طلب مىكردند . اگر ايشان ابو بكر را صادق داشته بودندى بر . . . كه گفتى شما در اول او را راست گوى داشتيد و اقرار كرديد كه : « لا نورث . . . » قول رسول است ( ص ) [ 654 ر ] و بعد از چهار سال و دو ماه رد قول رسول و تكذيب خليفهء او مىكنيد .
هيچ عاقل نگويد كه مثل على و عباس بعد از چهار سال و دو ماه رجوع كنند از اقرارى و دعوى محال كنند .
و شاعر در معنى اين حديث مىگويد :
لئن صدقوا فيما رووا عن محمد * فقد جعلوا فرقانه غير صادق .
و العجب كه حديث و حكايت عمر دليل و گواهى روشن است كه ايشان ابو بكر را مصدق نداشتند و تسليم نكردند كه « لا نورث » قول رسول است كه عمر مىگويد : شما آن روز يعنى در زمان ابو بكر مىگفتى او درين حكم ، كذا و كذا ، يعنى مىگفتى او كاذب و ظالم و گمراه است . اما نمىخواست كه تصريح پيش قوم گويد ليكن در جواب روشن كرد از بهر آنكه مىگويد : خداى مىداند كه در آن صادق بود يعنى نه دروغ گفت چنان كه شما دعوى كرديد و نيكوكار بود نه ظالم و بر راه راست بود نه گمراه . پس هر كه او را اندك مايهء عقل باشد داند كه ايشان هرگز به حكم ابو بكر راضى نبودند و مسلم نداشتند . و ازين عجيبتر آن كه حديث عمر مناقض است . از بهر آنكه مىگويد كه شما مىدانيد كه رسول گفت : لا نورث ، از انبياء ميراث نگيرند و ايشان اقرار مىكنند پس بايستى كه گفتى شما طلب محال و مال حرام و صدقه مىكنيد كه بر شما حرام