اما آنچه گفته كه هر چه بنى اميه كردند و بنى مروان با اهل بيت رسول صلى اللّه عليه و آله اساس قوم اول نهاده بودند و اينان اقتدا بديشان كردند .
در اكثر امور دلايل آن بسيارست ، در كتب تواريخ و سير مسطور و مشهورست اما يكى از آن اينجا ياد كنيم ابو احمد محمد بن احمد غراب روايت كند از ابو الحسن على بن عبد الملك طرسوسى ، از ابو عبد اللّه الحسين بن حمدان الحنبلانى از عبد اللّه بن يونس سبيعى ، از ابو سعيد غالب حرزى ، از عبد اللّه بن القاسم - المدنى كه گفت به دمشق رسيدم پيش از آنكه سر حسين بن على صلوات اللّه عليهما به دمشق آوردند خبر قتل او و سبى فرزندان رسول صلى اللّه عليه و آله و حال ايشان به دمشق رسيد و عبد اللّه بن عمر آنجا بود . او را ديدم دستها بر سر مىزد و مىگفت : وا مصيبتا ، تا پيش يزيد لعنه اللّه رفت ، گفت : قناعت بدان نكنى كه به جائى نشستهاى كه نه جاى تست و حكم مىكنى در چيزى كه نه اهل آنى خون ذريه محمد نيز مىريزى و دختران رسول را به برده مىبرى ، منكر چنين كه تو كردى كس نكرد سخنانى چند بسيار بگفت ازين معنى .
يزيد لعنه اللّه گفت : من گواه دارم و من حال پدرت عمر بن الخطاب از تو مىپرسم او دروغ زن و ناقص عقل بود يا عاقل و صادق بود و تو درو طعن مىزنى در عهد او ، و آنچه ما را بدان وصيت كرده است .
عبد اللّه بن عمر گفت : اگر من حقيقت اين بدانم بدان اقرار آورم و تجاوز نكنم . يزيد خطى بيرون آورد ، گفت : اين فرمان پدر تو است عمر كه به معاويه نوشته است چون ولايت شام به معاويه داد او را حاكم كرد بر اهل شام و عهدى و وصيتى فرمود معاويه را در سر ، غير اين كه در خط نوشته است و در آخر خط مثل آن به من نوشته است و مرا بدان وصيت كرده .
عبد اللّه بن عمر گفت : خط بيار تا بخوانم يزيد خط بيرون آورد نوشته بود : بسم اللّه الرحمن الرحيم از عمر بن خطاب به معاوية بن ابى سفيان ، اما بعد به اعتمادى و وثوقى كه مرا بر تو هست تفويض ولايت شام به تو كردم و يارى
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 315
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٣١٥