و اگر خداى تعالى به رضاى خلق راضى بودى و متابعت هواء و اختيار كردن ايشان شخصى از بهر خود « 1 » ، هرگز انبياء و رسل بشارت دهنده و بيمكننده بديشان نفرستادى و با ايشان كتب نفرستادى تا بيان كنند خلق را هر چه محتاج آن باشند از آنچه مىبايد كرد ، و آنچه ترك مىبايد و آنچه خلق در آنند و دعوى مىكنى كه نبى شما پى سنن انبيا ، نگرفت ، آنها كه از پيش وى بودند و برفت بىوصيتى و عهدى ، و هرگز نبيى نرفت الا كه وصيى بازداشت قائم بر امت بعد از او ، و علمى هادى تا خلق را بر خدا حجت نباشد بعد از فرستادن رسولان . پس شما دفع انبياء كردى « 2 » از رسالت و ابطال سنن ايشان كردى به جهل به اختيار مردم مستغنى از اختيار خداى عز و جل رسل را و اختيار رسل اوصياء از بهر امت شما را مىبينم كه دروغ عظيم بر خداى مىبندى و بر رسول خود ، و بدان راضى نمىشوى تا بعد از آن نام خلافت بر خود مىنهى و اين نامى است كه نشايد كس را الا نبى يا وصى را ، و حجت شما به تأكيد نبوت نبى شما به - متابعت سنن انبياء و راه راست ايشان درست توان كرد و شما دفع و نفى آن كرديد و ما را [ گ 632 ر ] لا بد بود كه بر شما حجت گيريم تا راه دعوى شما بدانيم ( و حق شما بدانيم ) بعد از نبى شما ، تا صواب است فعل شما به ايمان ، يا جهل است به كفر .
پس جاثليق گفت : اى شيخ مرا جواب ده .
ابو بكر التفات به ابو عبيده كرد تا از بهر وى جواب دهد .
ابو عبيده سخن نگفت .
جاثليق نظر با قوم خود كرد ، گفت : اين قوم دين را نه بر اصلى و اساسى نهادهاند و ايشان را هيچ حجت نيست كه راهنماى باشد ، دانستى ؟
ايشان گفتند : بلى .
هامش
( 1 ) - م : و متابعت هواى او اختيار كردن .
( 2 ) - م : كرديد