اى شيخ ، تو خليفهء خدايى در زمين ؟
ابو بكر گفت : نه . گفت : پس كه اين نام بر تو نهاد ؟ نبى « 1 » تو اين نام بر تو نهاد ؟ گفت نه ، اما مردم به من راضى شدند امارت به من دادند و مرا خليفه كردند .
جاثليق گفت : پس تو خليفهء قوم خودى نه خليفهء خدايى و نه آن رسول خداى و گفتى كه نبى وصيت نكرد به تو . و ما در كتب انبيا ، عليهم السلام يافتيم كه خداى عز و جل هيچ نبى نفرستاد الا كه او را وصى بود وصيت كند به كسى كه امت همه به دو محتاج باشند به علم او و او از ايشان مستغنى باشد « 2 » دعوى كردى كه محمد وصيت نكرد چنان كه انبياء ، عليهم السلام ، كردند و دعوى اسمى كردى كه تو نه اهل آنى ؛ پس شما دفع نبوت محمد كرديد و ابطال سنن او و سنن انبياء ، عليهم السلام ، در قوم خود .
سلمان گفت : پس جاثليق نظر با قوم خود كرد ، گفت : اينان مىگويند كه محمد به نبوت نيامد و كار او به غلبه بود ، غلبه بر ايشان كرد و ايشان را مقهور كرد و به غلبه مالك ايشان شد و برفت ، و ايشان را فرو گذاشت « * » تا پى وى مىگيرند ، هر كه قوى مىشود ايشان را مأمور خود مىكند به غلبه و قوت ، و بازگرديدند بدانچه اول برش « 3 » بودند ، و اگر محمد نبى بودى وصيت كردى چنان كه انبياء كردند و كتابى در ميان ايشان بگذاشتى ، چنان كه انبياء ، عليهم السلام بگذاشتند از ميراث و علم و نزد اين اثرى نمىبينم .
گفت پس جاثليق التفات با قوم كرد ، گفت اى شيخ ، اما تو اقرار كردى كه محمد وصيت به تو نكرد ، و ترا خليفه نكرد ، و خلق به تو راضى شدند
هامش
( 1 ) - م : مگر نبى
( 2 ) - م : بود
* هر جا گفتهء جاثليق آمده در نسخه « ن » به رنگ شنگرف نوشته شده است
( 3 ) - م : بر آن