باب بيست و يكم در ذكر بعضى از آنچه ميان صحابه رفت
بعد از وفات رسول صلى اللّه عليه و آله از حجت و لجاج در باب خلافت و در آنكه مستحق آن است و در آنكه مستحق نيست و اشارت كردن به قول بعضى از آن قوم كه انكار كردند بر اصحاب سقيفه و آن قوم كه فرا پيش امير المؤمنين ايستادند و كيد ايشان در حجة الوداع از پيش ياد كرديم .
مفضل بن عبد اللّه شيبانى روايت كند از ثقات به اسانيد درست ، كه چون رسول صلى اللّه عليه و آله ، نماز كرد و با خانه شد ، ثوبان مولاى خود را فرمود كه بر در خانهء وى بنشيند ، و كس را پيش رسول صلى اللّه عليه و آله نگذارد ، و رسول صلى اللّه عليه و آله از خود برفت ، انصار بيامدند و گرد خانه درآمدند ، او را گفتند : دستورى خواه تا در پيش رسول صلى اللّه عليه و آله رويم گفت :
رسول از خود رفته است ، و زنان پيش وى نشستهاند . انصار به گريه افتادند .
رسول صلى اللّه عليه و آله بشنيد ، گفت : اين كيستند ؟ گفتند : انصار . رسول صلى اللّه عليه و آله ، گفت : كه اينجاست از اهل بيت من ؟ گفتند : على و عباس « 1 » . ايشان را بخواند ، و تكيه بر ايشان زد و بيرون آمد ، و پشت به استونى از آن مسجد بازداد « 2 » و آن استون از چوب خرما بود . خلق پيش وى جمع شدند و خطبه كرد و در ميان آن گفت :
هيچ نبى از دنيا نرفت الا كه تركه بگذاشت ، و من در ميان شما ثقلين
هامش
( 1 ) - ن : على و عباس
( 2 ) - ن : يازداد ؛ م : بازنهاد