تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
بگذاشتم : كتاب خدا و اهل بيت من ، هر كه ايشان را ضايع كند خداى تعالى او را ضايع كند . اى قوم ، انصار كرش من‌اند « 1 » آن كرشى كه من با آن كردم . و من شما را وصيت مىكنم به تقواى خدا و نيكى كردن با انصار از محسن ايشان عذر قبول كنيد و از بدكردار درگذرانيد . پس اسامة [ را ] بخواند ، گفت : برو ، به بركت خدا و نصرت و عافيت ، و اين قصه بطولها از پيش ياد كرديم . و سعد بن عباده در آن وقت رنجور بود ، هر كه از پرسش نبى ( ع ) [ گ 627 ر ] بيرون آمدى به عيادت سعد رفتى . روز دوشنبه چاشتى رسول صلى اللّه عليه و آله به جوار حق رسيد ، غلغله در مدينه افتاد . عمر شمشير بكشيد ، گفت : رسول نمرد ، او را به آسمان بردند چنان كه عيسى [ را ] بردند ، و او بازآيد ، و دست و پاى قومى ببرد . ابو بكر بيامد و او را از آن منع كرد چنان كه در كتاب تبصرة العوام ياد كرديم ، و اگر چه قصه بيش از آن است ترك كرديم . راوى گويد از بعد خصومت و محاكات صحابه چنان كه مسطور است سلمان خاموش نمىشد . عمر گفت : خاموش ! اى سلمان ! كه نه دوستى تو خاندان را بيشتر از آن ابو ذر و عمار است ! ابو ذر گفت : اى عمر به حب آل محمد مرا سرزنش مىكنى ؟ و لعنت بزرگ بر دشمن ايشان باد و آنكه غلبه و ظلم بر ايشان كند [ و حق ايشان را بستاند ] و خلق را بر ايشان مستولى كند و قوم با ارتداد برد . « 2 » عمر گفت : آمين ! آمين ! لعنت بر آنكه حق ايشان بستد به خداى كه ايشان را درين هيچ حق نيست و ايشان و جملة خلايق درين يكسان‌اند . ابو ذر گفت : از بهر چه به حق ايشان حجت گرفتى ؟ امير المؤمنين ( ع ) گفت : يا بن صهاك نه حق ما است ، حق تو و پسر ابو قحافه است ؟ عمر گفت :
هامش
( 1 ) - كرش : بچه‌هاى كوچك مرد و نيز به معنى گروه مردم . حديث رسول است ( ص ) : الانصار كرشى و عيبتى ) ( 2 ) - م : و خلق را به ارتداد برد