كار بكند على مالك شما شود چون ملك قيصر و كسرى ، و بعد از آن به وراثت باشد در بنى هاشم تا آخر دهر ، و شما را در حيات هيچ چيز نباشد اگر امر و فرمان از آن على باشد ، در تأكيد آن كه گفتيم آن است
« إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما . . . »
تا آخر آيه ، در شأن عايشه و حفصه فرو آمد .
بخارى در جزوهء دهم از صحيح روايت كند از ابن عباس كه او گفت حريص بودم بر آن كه از عمر بازپرسم كه از آن دو زنان رسول كه آيهء ،
إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما
، در حق ايشان فرو آمد كداماند ؟ با وى به حج رفتم از راه برگرديد ، من نيز با وى برگرديدم ، با مطهره . چون فارغ شد بازآمد ، من آب بر دست او مىريختم از مطهره ، تا وضو كرد ، پس او را گفتم : اى امير المؤمنين ، آن دو زن از زنان رسول كه آيهء ،
إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ
، در حق ايشان آمد كداماند ؟ گفت : اى عجبا يا بن عباس ، عايشه و حفصه .
و حديث دراز است ما اين قدر ياد كرديم از بهر تأكيد آنچه از پيش رفت .
آمديم با سر قصهء مشورت ابو بكر با قريش :
پس گفت : بدانى كه محمد به ظاهر با شما زندگانى مىكرد و على آن كند كه در دل وى است از شما ، پس انديشه كن در كار خود و نيك بنگرى .
رأى مىزدند و هر كسى سخنى مىگفت . چون يكى سخن به آخر رسيدى ديگرى بر وى رد كردى ، تا اتفاق بر آن افتاد كه ناقهء رسول صلى اللّه عليه و آله برمانيدند در كريوهاى هر شيء ، و انديشههاى ديگر كردند از قتل و زهر دادن ، تا اتفاق كردند به رمانيدن ناقه . و عزم رسول صلى اللّه عليه و آله بر آن بود كه چون با مدينه آيد على را نصب كند . پس قوم عهد كردند و سوگند خوردند بر هلاك كردن . رسول صلى اللّه عليه و آله را خبر شد ، عايشه را بخواند ، گفت :
سر من ظاهر كردى ، خداى تعالى جزاى تو دهد بدانچه كردى . و قصد و عزم ايشان ، كه عهدى كرده بودند با وى نگفت . پس رسول صلى اللّه عليه و آله دو شبان روز مىرفت . جبرئيل آمد ، آيه آورد :