تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
يكى از آن قوم مىآمد و ايمان مىآورد و خبر آيه مىگفت رسول ابو جهل را الزام مىكرد كه ايمان آور و مهلت مىخواست تا فرقهء ديگر بيايند . و باقى اين قصه در كتاب « مفاخرة الفاطميه » ياد كرده است از آنجا طلب بايد كرد . امير المؤمنين صلوات اللّه عليه گفت : چون فرقهء سيوم بيامدند و خبر دادند از آنچه ديده بودند و ايمان آوردند به خدا و رسول ، پيغمبر گفت صلى اللّه عليه و آله ، ابو جهل را : اينك فرقهء سيوم آمدند و خبر دادند ترا بدانچه بود گفت نمىدانم كه اين راست مىگويند يا دروغ يا تحقيق بود آنچه ديدند يا خيال . اگر آنچه من طلب كردم مثل آيهء عيسى ببينم بر من واجب شود به تو ايمان آوردن . اما تصديق اين قوم بر من واجب نيست . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : يا ابا جهل ، چون تصديق اين قوم بر تو واجب نيست با كثرت ايشان و سختى طلب كردن ايشان چگونه مآثر آباء و اجداد مسلم مىدارى و مساوى اسلاف اعداء تو و چگونه تصديق مىكنى كه عراق و شام و چين‌وماچين هست چون ترا از آن خبر دهند و عدد آن مخبران كمتر از آن اين قوم باشد كه خبر تو دادند بآيات ؛ يا آنكه ايشان به مشاهده ديدند و مثل اين جمع بر دروغ متفق نشوند و اگر جمع شوند در مقابل ايشان قومى باشند كه تكذيب ايشان كنند و هر وقتى از اينها محجوج‌اند بدانچه ديدند و تو محجوجى به شنيدن از ايشان كه ديدند . پس رسول صلى اللّه عليه و آله او را خبر داد از آنچه طلب كرده بود از مثل آيهء عيسى از آنچه در خانه خورده بود و آنچه ذخيره كرده بود از مرغ بريان كرده و خدا آن را زنده كرد و سخن گفت بدانچه ابو جهل با وى كرده بود و غير آن چنان كه در خبر آمده است . ابو جهل تصديق آن نمىكرد و انگار آن مىكرد كه رسول خبر مىداد و مىگفت دروغ است . پس رسول صلى اللّه عليه و آله گفت كفايت نيست ترا اين چه ديدى ؟ يا تو از عذاب ايمنى و از خدا نميترسى ؟
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 155 | محمد بن حسين رازي