خواستى در آن هلاك تو باشد . پس تو آن مىخواهى كه رسول هلاك شما كند .
و خداى تعالى از آن رحيمتر كه بىحجت كسى هلاك كند و ليكن مىخواهد كه حجت بر شما ثابت گرداند بر وحدانيت وى و صدق نبى از بهر آنكه بندگان نمىدانند كه صلاح در چيست و فساد در چه ، و چيزهاى محال مىطلبند و خداى تعالى چيزى نكند كه از آن محال لازم شود .
پس رسول صلى اللّه عليه و آله گفت يا عبد اللّه ، تو هيچ طبيب ديدى كه مداوات بيماران بر وفق مراد ايشان كرد ، بل كه طبيب آن كند كه صلاح بيمار باشد [ گ 6 . 6 پ ] و شما بيمارانيد و خداى طبيب . شما اگر به دواى من راضى باشيد شفا يابيد و اگر فرمان نبريد رنج زيادت شود . و نيز تو كه ديدى كه حاكمى كه كسى نزد وى دعوى كرد كه حقى بر شخصى دارم حاكم طلب گواه كرد بر وفق مراد مدعى عليه ؛ و اگر گواه بر حسب مراد مدعى عليه حاضر بايستى كرد هرگز هيچ حق با كسى ثابت نشدى و فرقى نبودى ميان ظالم و مظلوم و صادق و كاذب .
پس رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : اما آنچه گفتى تا خداى تعالى و ملايكه به يارى تا با ما حرب كنند و ما معاينه بينيم اين از آن محال است كه هيچ شك در آن نيست كه خداى تعالى صفات مخلوقان ندارد تا آمدن و رفتن و حركت و سكون و قتال بر وى روا باشد تا من او را بيارم . پس اين مطلوب تو محال است و اين صفت اصنام شما باشد ، ضعيفان ناقص كه نشنوند و ندانند و نبينند و هيچ از شما و از خود باز نتوانند داشتن . يا عبد اللّه ، ترا در مكه عقار است و در طايف بساتين و املاك و در هر موضعى وكيلى گماشتهاى . گفت : بلى .
رسول گفت : تو جملهء افعال و اعمال ايشان مىبينى يا وكلا مىفرستى ؟ گفت وكلا ميفرستم . گفت : اگر مزارعان عمله تو گويند ما شما را مصدق نمىداريم درين پيغام تا عبد اللّه بن اميه خود بيايد و بگويد اين روا باشد ؟ و تو اين معنى ايشان را مسلم دارى ؟ گفت : نه . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : چه واجب
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 149
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص١٤٩