تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1685

مساهمون:

ص١٦٨٥
صرد بن عبد اللّه از مدينه بيرون شده به مرابع خويش كه در حوالى يمن بود بازشتافت و اسلام خود را قوى كرد و با مردم قبيله همداستان گشت ، آنگاه كس به مردم جرش فرستاد و ايشان را به سوى مسلمانى دعوت كرد . مردم جرش نپذيرفتند و فرستادهء او را از پيش براندند . كردار ايشان بر صرد گران آمد پس لشكرى بكرد و شهر جرش را حصار داد و يك ماه اين محاصره به دراز كشيد . اين هنگام صرد تدبيرى انديشيد و از ظاهر قلعه برخاست كوهى در كنار جرش بود كه آن را كشر مىناميدند شتابزده رخت بدان كوه كشيد ، مردم جرش گمان كردند كه صرد فرار مىكند پس بىتوانى در حصار بگشادند و از قفاى او تاختن كردند . صرد ببود تا آن جماعت نيك از قلعه دور افتادند ، ناگاه از كوه به زير آمد و شمشير در ايشان نهاد و بسيار كس بكشت و آن كس كه توانست بجست و به شهر جرش در رفته در ببست . اما از آن سوى مردم جرش از آن پيش كه در تنگناى محاصره افتند مردى را به مدينه فرستادند تا از حال پيغمبر فحصى كند اگر او را به صدق يابند مسلمانى گيرند . روزى كه رسول ايشان در برابر رسول خداى ايستاده بود پيغمبر فرمود : در شهر شما كوهى است كه آن را شكر مىخوانند . عرض كرد كه آن كوه را كشر مىگويند ، فرمود لا بد آن كوه شكر است و بدين سخن تفأل مىفرمود : چه كشر را چون قلب كردى و شين معجمه را بر كاف مقدم داشتى شكر گردد . بالجمله فرستادهء مردم جرش عرض كرد كه : خبر آن كوه را از چه مىپرسى ؟ فرمود : اين ساعت مهتران جرش را مانند شتران قربان همىكنند . آن مرد جرشى سخن پيغمبر را نيك فهم نكرد ، لاجرم به نزديك ابو بكر آمد و قصّه خويش بگفت . ابو بكر گفت : مردم جرش را بلائى رسيده ، هم اكنون بازشو و از پيغمبر خواستار شفاعت باش تا خداوند اين بلا را از ايشان بگرداند تا ديگر كس كشته نشود . پس بىتوانى به حضرت رسول آمد و از در ضراعت تمنّاى شفاعت كرد . پيغمبر در حق ايشان دعاى خير فرمود . و چون آن مرد باز وطن شد و قصّه بازگفت ، مردم جرش نيك بسنجيدند ، و