دعاى پيغمبر را با آن ساعت كه در دم شمشير بودند مقارن يافتند و دانستند كه هم در آن هنگام لشكر صرد دست از قتل ايشان بازداشت ، گفتند : يكماهه راه جز جبرئيل كس نتواند خبر برد ، پس به تمامت طريق اسلام گرفتند و بزرگان ايشان به مدينه آمده به دست رسول خداى ايمان خويش را استوار نمودند . پيغمبر ايشان را بنواخت و مرتعى فراخ در حوالى يمن خاص ايشان فرمود تا مواشى خويش را بچرانند .
اسلام ملوك حمير
و هم در اين سال دهم هجرى پنج تن از ملوك حمير پشت با شرك كرده روى به حضرت اسلام آوردند ، اول : حارث بن عبد كلال ، دوم : نعيم بن عبد كلال ، سوم :
نعمان و به روايتى ذى رعين ، چهارم : مفاخر ، پنجم : همدان .
چون زرعه ذى يزن قبل از اين جماعت تشريف اسلام داشت اين جمله مسلمانى خود را با او مكشوف داشتند و زرعه ، مالك بن هبيرة الرّهاوى را به حضرت رسول سفير فرمود تا اسلام ملوك را به عرض رساند .
هبيره طىّ مسافت كرده به مدينه آمد و در حضرت رسول خداى صورت حال را معروض داشت .
پيغمبر ، هبيره را نيك بنواخت و جواب نامهء ملوك را بنگاشت و پنج كس سفير براى ايشان نامزد كرد . اول كه از ديگر سفيران برترى داشت معاذ بن جبل بود ، دوم :
عبد اللّه بن زيد ، سوم : مالك بن عباده ، چهارم : عقبة بن نمير ، پنجم : مالك بن مرّة .
پس مكتوب ملوك را بديشان سپرد و شرحى از شرايع و فرايض و سنن بديشان رقم كرد و معاذ را فرمود : چون به يمن شوى و از تو پرسش كنند كه كليد بهشت چيست ؟
بگو : شهادت انّ لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و ايشان را از رحمت خداى مأيوس مكن .
پس معاذ برفت و در يمن حكومت همىكرد و مسائل شرعيّه بديشان همىآموخت و امر و نهى همىداشت . يك روز زنى به نزد وى آمد و گفت : مرا بگوى حقّ شوهر با زن چه مىباشد ؟ گفت : حقّ وى بسيار است و هيچ زن نتواند حقّ