تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1682

مساهمون:

ص١٦٨٢
چنان دانند كه به تازه از راه مىآيد . چون به نزديك پيغمبر آمد گفت : السّلام عليك يا محمّد ، پيغمبر جواب بازداد پس بيامد و در پيش روى رسول خداى بنشست بدانسان كه زانويش با زانوى پيغمبر بچفسيد و دستهاى خود را بر دوران پيغمبر نهاده از حقايق ايمان و دقايق اسلام و فوايد احسان و علامت قيامت پرسش نمود . و پيغمبر به نيكوتر وجهى به تمامت پاسخ داد چنان كه هركس به اندازهء فهم خويش از آن كلمات بهره گرفت ، آنگاه برخاست و از مجلس بيرون شد . پيغمبر فرمود : بشتابيد و او را طلب كنيد . مردم به قدم عجل و شتاب بشتافتند و او را نيافتند . پس پيغمبر فرمود : هيچ دانستيد كيست و از كجا بود ؟ گفتند : مانندهء او كس نديده‌ايم . فرمود : جبرئيل امين بود كه به فرمان خداى فرود شد و پرسش اين مسائل كرد تا شما را از حقايق و معارف دين آگهى افتد . گويند : رسول خدا فرمود كه : جبرئيل بهر صورت بر من درآمد او را بشناختم جز اين نوبت كه بعد از غيبت او دانستم جبرئيل است ، و اين روايت به نزديك جماعتى ضعيف باشد چه استوار ندارند كه هيچ وقت جبرئيل بر پيغمبر نشناخته درآيد ، بلكه آن حضرت را جز از خداى فرود ندانند و هرچه فرود وجود اوست محاط علم او خوانند .

اسلام ذو الكلاع

و هم در اين سال جرير بن عبد اللّه بجلى به فرمان رسول خداى به جانب ذو الكلاع سميفع بن ناكور بن حبيب بن مالك بن حسان بن تبّع كه دعوى خدائى داشت رسول شد ، و مكتوبى از پيغمبر به دو برد . و ذو الكلاع ، جرير را ترجيب و ترحيب كرد و از كردار زشت بازآمده و مسلمانى گرفت ، ضريبه دختر ابرهة بن الصّباح كه ضجيع او بود هم ايمان آورد ، آنگاه ذو الكلاع بسيج سفر همىكرد تا در مدينه حاضر حضرت رسول خداى شود و چند ماه اين انديشه به دراز كشيد تا كار بساخت و با لشكرى بزرگ به اتّفاق جرير راه مدينه پيش داشت . در عرض راه دير راهبى او را منزلگاه گشت . راهب گفت : به كجا مىشوى ؟