زياد قصّهء جويبر بازراند . ذلفاء گفت : اى پدر جويبر بر پيغمبر دروغ نبندد ، هم اكنون كس بفرست او را حاضر كن .
پس برفتند و جويبر را بازآوردند و زياد گفت : يا جويبر مرحبا بك اطمانّ حتّى اعود اليك ، لختى بباش تا من به سوى تو بازآيم . اين بگفت و به نزد رسول خداى آمد و رسالت جويبر را به عرض رسانيد ، و گفت : ما با اكفاء خود انصار خويشى همىكنيم .
پيغمبر فرمود : يا زياد ! جويبر مؤمن و المؤمن كفو للمؤمنة و المسلم كفو للمسلمة فزوّجه يا زياد و لا ترغب عنه . فرمود : اى زياد ! جويبر مرد مؤمن است و هر مرد مؤمن با زن مؤمنه كفو است و هر مرد مسلم با زن مسلمه همسر است ، پس ذلفاء را با او تزويج كن و سر از خويشاوندى او بر متاب .
زياد مراجعت كرد و قصّهء خويش با دختر بگذاشت . ذلفاء گفت : اگر عصيان ورزى كافر شوى . پس ذلفاء را با او عقد بست و ضامن كابين گشت و تهيهء خانه و اثاث البيت بكرد و جويبر را درآورد و او را نيز دو جامه بداد . چون چشم جويبر بر چنان خانه و خواسته و عروس آراسته افتاد به زاويهء خانه در رفت و مشغول به قرائت قرآن و نماز گشت ، راكعا ساجدا حتّى طلع الفجر ، چون بانگ صبح برخاست به نماز مسجد حاضر شد . ذلفاء نيز اعداد نماز كرد . شب دوم نيز كار از اين گونه داشت و زياد را آگهى نبود .
شب سيم زياد را آگاه كردند و او به حضرت رسول آمد و عرض كرد : بر حسب فرمان ذلفاء را به جويبر دادم خانه و جهاز نيز بساختم ، اكنون سه شب است به سوى عروس نگران نشده و به هيچ گونه سخن نكرده ، همانا او را با زن كارى نتواند بود ، اكنون چه فرمائى ؟
پيغمبر ، جويبر را حاضر ساخت و فرمود : تو را چه رسيده است كه هنوز با ذلفاء سخن نكردهاى ؟ عرض كرد : يا رسول اللّه بر بيتى دلارا و متاعى زيبا و عروسى حسناء درآمدهام و من از جمله مساكين و غربا بودم ، خواستم نخست تا سه روز شكر خداى را به جاى آرم ، آنگاه از اين نعمت بهره گيرم . پس پيغمبر زياد را آگهى داد ؛ و جويبر از آن پس با ذلفاء زفاف كرد و بعد از روزگارى با كافران غزا كرد و شهيد شد - چنانچه مرقوم افتد - .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1676
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٦٧٦