تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1672

مساهمون:

ص١٦٧٢
ديدار و مسكين و زشت‌ترين سياهان بود . بالجمله به حضرت رسول آمد و مسلمانى گرفت ، پيغمبر او را به صاعى از تمر طعام مقرّر داشت و به دو شمله « 1 » جامه كرد و فرمان داد تا در مسجد منزل كند و شب به روز آرد . روزگارى بر اين بگذشت غربا و فقرا فراوان شدند و از اهل و عشيرت خود هجرت كرده به مسجد درآمدند چندان‌كه چهارصد ( 400 ) تن انجمن گشت و مسجد بر ايشان تنگى گرفت ، پس خداوند رسول خويش را وحى فرستاد : طهّر مسجدك و اخرج من المسجد من يرقد فيه باللّيل و مر ان يسدّ ابواب كلّ من كان له فى مسجدك باب الّا باب علىّ و اقرّ مسكن فاطمة صلّى اللّه عليها على حاله . يعنى اى محمّد : پاكيزه دار مسجد خود را و بيرون كن آنان را كه در مسجد خفتن ، روا دارند و فرمان كن تا هر در كه از خانه‌ها به مسجد گشاده است مسدود دارند ، الّا آنكه از خانهء على گشوده است ، و مسكن فاطمه را به حال خود بگذار . اين هنگام رسول خداى بفرمود تا از بهر مساكين سقيفه‌اى بساختند ؛ و اكنون كه صفه گويند ، همان سقيفه را خواهند ، آنگاه بفرمود : تا فقرا و درويشان در سقيفه جاى كردند و رسول خداى ايشان را به گندم و تمر و جو و زبيب اجرى مىكرد ، و مسلمين صدقات خويش بر ايشان مىبردند و بيشتر وقت مهمان رسول خداى بودند ، و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله هر صبح و شام بر ايشان در مىآمد و سلام مىداد . يك روز بر آن جماعت گذشت و نگريست كه بعضى جامه خود در پى « 2 » مىكردند و گروهى نعل خود را وصله مىزدند از ميانه مردى برخاست و عرض كرد : اين تمر كه قوت ما فرموده‌اى جگرهاى ما را بسوخت . فقال رسول اللّه : اما انّى لو استطعت ان اطعمكم الاناء لأطعمتكم و لكن من عاش منكم من بعدى يغدى عليه و يراح عليه بالجفان و يغد و احدكم فى خميصة و يروح فى اخرى و تنجّدون بيوتكم كما تنجّد الكعبة . فرمود : اگر استطاعت داشتم كه شما را به خورشهاى گوناگون طعام دهم دريغ نمىرفت ، لكن از شما آن كس كه بعد از من بيايد اقداح آكنده از خورش در موائد خواهد داشت و صبحگاه جامه نيكو در بر خواهد كرد و شامگاه جامه را ديگرگون خواهد پوشيد و خانه‌هاى خود را مانند
هامش
( 1 ) . شمله : نوعى از چادر كوتاه كه در خود پيچند ، قطيفه . ( 2 ) . در پى : كلمه‌اى فارسى است به معنى رقعه زدن و پيوند كردن است ، وصله كردن .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1672 | لسان الملك سپهر