تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1542

مساهمون:

ص١٥٤٢
آنگاه آدم نورى چون ستاره صبح نگريست ، پس خداى فرمود : به بركت اين بنده بندها را از گردن بندگان بر مىدارم ، و زحمتهاى ايشان را فرو مىگذارم و جهان را پر از عدل مىكنم از پس آنكه به جور و ظلم آكنده باشد . آدم عرض كرد : الهى بزرگ آن است كه تو بزرگ كنى و آن را كه تو بزرگى دهى سزاوار بزرگى است ، اى منعمى كه احسان تو به نهايت نشود از كجا اين بندگان بدين مكانت رسيدند و پيغمبران گرامى شدند . خطاب رسيد كه : منم آن خداوندى كه جز من خدائى نيست ، بخشاينده‌ام و دانايم ، مىدانم آنچه نيست و آنچه هست ، چگونه هست و آنچه نيست چگونه نيست ، و مىدانم آنچه در دل بندگان من است ، نديدم مطيع‌تر با من و شفيق‌تر با خلق من از اين پيغمبران ، پس ايشان را به وحى خود برگزيدم و حمل حجّت و رسالت خود را بر ايشان نهادم ، و از پس پيغمبران گروهى اختيار كردم به وصايت پيغمبران كه حجّت خود را با ايشان سپارم و ايشان را با پيغمبران ملحق ساختم ، تا جبر كسر عباد كنند و كژيهاى بندگان را راست نمايند ، چه من از مكنون ضمير ايشان آگاهم ، آنگاه مطلع شد بر دلهاى انبيا و از محمّد مطيع‌تر با خود و ناصح‌تر با خلق نيافتم ، چه اشرف خلق من است پس او را برگزيدم و نام او را بلند كردم با نام خود و دل خاصان او را چون دل او يافتم و ملحق به دو ساختم ، و وارث كتاب و وحى و نور خود نمودم و سوگند ياد كردم به ذات خود كه هر كه در آن جهان ملاقات كند مر او اعتصام جسته باشد به توحيد من و مودّت ايشان هرگز او را عذاب نكنم به آتش دوزخ . چون اين سخن به نهايت شد ، ابو حارثه گفت : اكنون به صحيفهء شيث كه به ميراث با ادريس رسيد نيز نگران بايد شد . و آن كتاب به زبان سريانى بود ، پس آن را قرائت كردند تا بدين سخن رسيدند كه : يك روز ادريس در زمين كوفه در معبد خود جاى داشت ، و قوم بر وى انجمن شدند ، ادريس ايشان را آگهى داد كه وقتى در ميان فرزندان آدم سخن شد كه گرامىتر از همه مردمان كيست ؟ گروهى گفتند : پدر ما آدم ، چه خداوند او را به دست قدرت خود آفريد و مسجود ملايك ساخت ؛ و جماعتى گفتند : فرشتگان چه هرگز معصيت خداوند نكرده‌اند ؛ و جمعى ديگر گفتند : آن هشت ملك كه حملهء عرشند ؛ و جماعتى گفتند : جبرئيل و اسرافيل و