و در افتاد ، و به وصيّت گفت : مرا در ميان شهدا مدفون سازيد و در گذشت .
پسر او ابو مليح و برادرزادهاش كه وارث نام داشت جسد او را به خاك سپردند و از طايف بيرون شده به مدينه آمدند ، رسول خداى ايشان را بنواخت و در نزد خويش بداشت .
بعد از قتل عروه ، بنى ثقيف دانستند كه رسول خداى از خونخواهى دست بازندارد و با لشكرهاى عظيم آهنگ ايشان كند و اين كين بازجويد ، لاجرم سخت بترسيدند و از بهر شورى مجلس بكردند و گفتند : محمد بىدرنگ آهنگ جنگ ما كند و ما را نيروى مقاتلت او نيست ، از آن پيش كه لشكر برسد ما را بايد به دو رسول فرستاد و زينهار جست و كار به صلح كرد و از آن پس مسلمانى گرفت و يكباره از بيم او آسوده شد .
پس به نزديك عبد ياليل بن عمرو بن عمير آمدند و عبد ياليل « 1 » نيز در ميان قوم مكانت و منزلت عروة بن مسعود داشت در خدمت او كمال خضوع و ضراعت تقديم كردند و خواستار شدند كه سفر مدينه كند و اين فتنه برخاسته را بنشاند .
عبد ياليل گفت : من اين كار نكنم چه آن وقت كه اين كرده باشم مرا به مانند عروه بخواهيد كشت .
ايشان در انجاح آرزو الحاح كردند ، در پايان امر كار بر آن نهادند كه از هر قبيله يك تن با او سفر كند ، پس نه ( 9 ) تن ديگر از اشراف قبايل با او همراه شدند و راه مدينه برگرفتند چون به قبا رسيدند مغيرة بن شعبه را كه از بنى ثقيف بود از ورود خود آگهى فرستادند .
مغيره پيراهن خود را به دندان برگرفت و شتاب كنان به حضرت رسول همىشد تا اين مژده برساند ، در عرض راه ابو بكر او را ديدار كرد و حال بازدانست و از مغيره ملتمس گشت و گفت : اين مژده را رها كن تا من برسانم و او را در پذيرفتن اين مسئول سوگند داد .
لاجرم مغيره بماند و أبو بكر به حضرت شتافت و عرض كرد كه : اشراف بنى ثقيف رسيدهاند تا زينهار جويند و قوم جمله مسلمانى گيرند . پيغمبر مغيره را با جماعتى پذيرهء ايشان فرستاد و در كنار مسجد از بهر ايشان قبه كردند و آن جماعت
هامش
( 1 ) . ياليل نام بتى بوده و با افزودن كلمهء عبد بر آن نامگذارى مىكردهاند .