خداى خواستار شد كه پدر او را عيادت فرمايد تا در ميان انصار از مكانت خويش فرود نشود ، و خاندان ايشان را عارى لازم نيفتد .
رسول خداى حفظ منزلت او را و ترتيب حكمتى چند كه ديگران بر اسرار آن واقف نبودند پسر ابىّ را عيادت فرمود و بر بالين او بنشست و گفت : اى عبد اللّه چندانكه تو را از دوستى جهودان منع كردم نپذيرفتى ، اكنون وقت رسيده كه بيخ مهر ايشان را از دل بركنى يا به همان سجيّت و عقيدت خيمه بيرون مىزنى ؟ عبد اللّه عرض كرد كه : اسعد بن زراره دشمن جهودان بود هم وقت مردن اين دشمنى براى او سودى نداشت ، آنگاه گفت : يا رسول اللّه اين زمان ، وقت سرزنش نيست اينك من از جهان مىروم از تو خواهندهام كه بر جنازهء من حاضر شوى و بر من نماز گزارى ، و پيراهن خويش را عطا كنى تا مرا با آن دفن كنند و از بهر من استغفار فرمائى . پيغمبر آن روز دو پيرهن در بر داشت پيراهن زبرين را عطا كرد . عبد اللّه گفت : يا رسول اللّه آن پيرهن خواهم كه با بدن مباركت ملصق است ، پيغمبر مسئول او را به اجابت مقرون داشت و پيراهن زيرين را از بهر او گذاشت .
بالجمله چون عبد اللّه از جهان در گذشت ديگر باره رسول خداى بعد از غسل و تكفين او حاضر گشت و پسر او را تعزيت و تسليت بگفت و اين وقت به خواستارى پسر خواست تا بر عبد اللّه نماز بگزارد ، ناگاه عمر بن الخطّاب قدم پيش گذاشت و گفت : يا رسول اللّه لم وجهت بقميصك اليه يكفّن فيه و هو كافر . فقال انّه لن يغنى عنه من اللّه شيئا و انّى أؤمّل من اللّه ان يدخل بهذا السّبب فى الاسلام خلق كثير . يا رسول اللّه چرا با پيرهن خويش كافرى را كفن كردى ؟ فرمود : پيرهن من او را سودى نكند و از اين عطوفت كه در حق او ظاهر ساختم بسيار كس از كافران و منافقان طريق ايمان گيرند . چنان كه تقرير يافته كه از آن پس هزار ( 1000 ) تن از مردم خزرج مسلمانى گرفتند .
گويند : در روز بدر چون عمّ رسول خدا ، عباس بن عبد المطّلب به دست مسلمين اسير شد او را عريان ساختند وقتى خواستند او را بپوشانند چون مردى تناور و بلندبالا بود پيراهن هيچ كس بر وى راست نيامد ، عبد اللّه بن ابىّ پيراهن خود را بر او پوشانيد ، اين هنگام پيغمبر خواست تا حق او بدان جهان نيفتد ، پيراهن خود را عطا فرمود ، و حق او را در اين جهان ادا كرد .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1472
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٤٧٢