عرض سپاه تبوك
چون خطبه به پاى برد مردى را كه از بس در بدر و احد زخم يافته بود مضرب مىناميدند بفرمود : تا سپاه را عرض داد ، بيرون عبيد و تبّاع بيست و پنج هزار ( 25000 ) تن برآمد و به روايتى سى هزار ( 30000 ) تن بشمار شد ، روات چهل هزار ( 40000 ) و هفتاد هزار ( 70000 ) و تا صد هزار ( 100000 ) تن نيز گفتهاند . از آن جماعت ده هزار ( 10000 ) كس را اسب سوارى بود و دوازده هزار ( 12000 ) شتر در آن لشكرگاه به شمار مىرفت .
اين وقت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بفرمود تا رايتها ببستند و رايت عظيم را به أبو بكر يا زبير بن العوّام داد و لواى اوس را به اسيد بن حضير گذاشت ، و رايت خزرج را ابو دجّانه گرفت و علم بنى مالك بن النّجّار را به عمارة بن حزم داد و از او بازگرفته زيد بن ثابت را سپرد ، عماره گفت : يا رسول اللّه مگر از من به خشم شدى ؟ فرمود : لا و اللّه زيد از تو قرآن را نيكوتر داند و بهتر فرا گرفته و مردم را قرآن پيشى دهد اگر چه بندهء سياه گوش بريده باشد ، آنگاه فرمان كرد تا خالد بن الوليد بر مقدمه كوچ دهد و طلحة بن عبيد اللّه بر ميمنه رود ، و عبد الرحمن بن عوف ميسره را بدارد .
[ سخنان منافقان دربارهء على عليه السّلام ]
اما از آن سوى چون رسول خداى از مدينه بيرون شد گروهى از مردم نفاقانديش گفتند : همانا رسول خداى را از على ثقلى در خاطر است و اگر نه چرا او را با خود كوچ نداد . چون اين سخن على عليه السّلام را معروض افتاد برخاست و سلاح جنگ بر خود راست كرده از مدينه بيرون شد و نماز ديگر در ارض جرف به حضرت رسول خداى پيوست ، و عرض كرد : يا رسول اللّه تو مرا در هيچ غزا به جاى نگذاشتهاى چون است كه در اين سفر به جاى مىگذارى اينك مردم بدين گونه سخن مىكنند . فقال له النّبىّ : ارجع يا أخى الى مكانك فانّ المدينة لا تصلح الّا بىأو أو بك فأنت خليفتى فى أهل بيتى و دار هجرتى و قومى ، أما ترضى أن تكون منّى