بهم و خلّوا بينهم و بين ما يبتغون ، فان عدلوا فلأنفسهم ، و ان ظلموا فعليهم ، و أرضوهم فانّ تمام ركوبكم رضاهم دليل عونكم .
مع القصه بشر بن سفيان كعبى چنان كه مأمور بود به ميان بنى كعب از قبايل خزاعه سفر كرد ، و بر سر آبى كه ذات الاشطاط مىناميدند بديشان رسيد . بنو تميم نيز با بنى كعب به يك جاى اوتراق داشتند ، بشر چون از راه برسيد بنى كعب را فرمان كرد تا مواشى خود را فراهم آوردند ، پس بشمار گرفت و زكات آن را مأخوذ داشت ، اين مال در چشم بنو تميم فراوان نمود با بنى كعب گفتند : ما مسلمانى گرفتهايم و بر اين شرط بيعت دادهايم ، بنى تميم گفتند : سوگند با خداى كه يك شتر نگذاريم كس با خود برد ، و جماعتى از خزاعه و بنو العزى نيز پشتوان بنى تميم شدند .
سريّه عيينة بن حصن
بشر بن سفيان چون اين بديد اقامت خود را مورث و خامت دانست ، از ميان ايشان خود را به يك سوى افكنده شتابزده به مدينه آمد و صورت حال بگفت .
پيغمبر فرمود : كيست كه بنى تميم را كيفر كند ؟ عيينة بن حصن فزارى عرض كرد :
سوگند با خداى كه روى بازپس نكنم تا اين گروه را دستگير نموده حاضر حضرت سازم .
پس پيغمبر پنجاه ( 50 ) تن سوار جرار كه هيچ يك از مهاجر و انصار نبودند او را سپرد و او همه شب بتاخت و روز پوشيده بزيست تا به اراضى ايشان درآمد ، از قضا وقتى برسيد كه مردان آن جماعت از پى حاجت خويش پراكنده بودند ، پس مغافصة بر ايشان بتاخت و يازده ( 11 ) مرد و يازده ( 11 ) زن و سى ( 30 ) كودك به اسيرى براند و باز مدينه شد ، پس بر حسب فرمان اسيران را بازداشت .
وفد بنى تميم
از دنبال ايشان بزرگان بنى تميم مانند عطارد بن حاجب بن زراره تميمى و