خداوند بشارت فتح به من فرستاده خاص شما باشد .
و ديگر باره بانگ گريه انصار برخاست و گفتند : يا رسول اللّه بعد از تو ما را با دنيا حاجت نباشد مباد آن روز كه ظلّ عنايت تو از سر ما دور شود .
فرمود : از چنين روز گريز نباشد بعد از من شما را كارها افتد كه بايد دست در صبر زنيد تا بىشرمندگى خدا و رسول را ديدار كنيد ، و ميعادگاه ما حوض كوثر است كه طول و عرض آن به مسافت ميان صنعا و عمان است ، آنگاه فرمود : خداوند انصار را بيامرزد و فرزندان انصار را بيامرزد .
اين وقت انصار از غايت سرور چندان گريستند كه سرشك ايشان از محاسن درگذشت و شكر خداى بگذاشتند كه فريفته حطام دنيوى نشدند .
وفد هوازن
و هم در منزل جعرانه چهارده ( 14 ) كس يا بيست و چهار ( 24 ) كس از هوازن به نزديك پيغمبر آمدند و مسلمانى گرفتند و خبر اسلام قوم خويش برساندند ؛ و از اين جمله نه ( 9 ) تن از اشراف قبيله بودند و ابو صرد زهير بن صرد سعدى كه قائد قبيله بود و أبو برقان عمّ رضاعى پيغمبر در ميان ايشان بود ، و بعد از ورود به مجلس آن حضرت عرض كرد : يا رسول اللّه از كرم تو اميد مىرود كه اموال و اسيران ما را با ما مسترد فرمائى ؛ زيرا كه در ميان سبايا عمّات و خالات رضاعى و زنان حاضنهء تواند كه تو را حضانت و حصانت كردهاند ، اگر ما تقديم اين خدمت با حارث بن ابى شمر غسّانى و نعمان المنذر كرده بوديم و چنين روز پيش مىآمد به عاطفت او اميدوار بوديم ؛ و تو بهترين ايشان و تمامت كفيلانى ، عجب نباشد كه ما را به مال و عيال خرسند دارى .
قال : ابو جرول زهير و كان رئيس قومه ، قال : اسرنا رسول اللّه يوم فتح حنين فبينا يميّز الرّجال من النّساء إذ وثبت حتّى جلست بين يدى رسول اللّه فاسمعته شعرا اذكّره حين شبّ فينا و نشأ فى هوازن و حين ارضعوه فأنشأته اقول . ابو جرول زهير بن صرد مىگويد : وقتى رسول خدا اسيران را حاضر كرد ، و مردان را از زنان به يك سوى مىداشت پيش شدم ، و ايام رضاع و نشو و نماى آن حضرت را در ميان قبايل