گلهء انصار از قلّت عطا
بالجمله چون رسول خداى اين عطاى جزيل با مؤلّفه قلوب روا داشت و انصار را آن بهره نيفتاد غمگين شدند و گروهى از جوانان ايشان گفتند : پيغمبر به بنى اعمام و خويشان خويش وصول يافته و ايشان را از بذل اموال شاد و خرسند خواسته ، با اينكه هنوز خون مشركان از سر تيغ ما مىرود و كارهاى صعب را به دست ما سهل مىفرمايد ما را مكانت ايشان نمىگذارد .
و به روايتى سعد بن عباده به نزد پيغمبر آمد و گفت : يا رسول اللّه انصار خشمگيناند از اين بذل كه با قريش و قبائل عرب رفت و ايشان را بهره نبود . فرمود :
اى سعد تو بر چيستى ؟ گفت : من نيستم الّا از قوم خود . كنايت از آنكه مرا اين مخاطره نيز در ضمير آمده . اين هنگام پيغمبر فرمود : تا خيمهاى از اديم راست كردند ، و حكم داد تا انصار در آن خيمه انجمن شدند و فرمان كرد تا جز انصار كس در آن خيمه نيايد . آنگاه به اتّفاق على عليه السّلام به نزد ايشان برفت و بنشست و بعد از حمد خداوند فرمود : اى انصار اين چه سخن است كه از شما اصغا مىرود آيا اين سخنان سزاوار شماست ؟
گفتند : يا رسول اللّه از مشايخ انصار و بزرگان قبايل اين گونه سخن نرفته ؛ بلكه جوانان نامجرب گفتهاند .
پيغمبر فرمود : من به نزديم شما آمدم ، گاهى كه به كنار كوهى از آتش بوديد ، پس خداوند به نيروى من شما را از آتش ايمنى داد و به نور من هدايت فرمود .
گفتند : چنين باشد : و للّه و لرسوله المنّ و الطّول .
آنگاه فرمود : نه شما دشمنان يكديگر بوديد و در هلاكت يكديگر روز مىگذاشتيد ، خداوند به بركت من شما را دوستان ساخت و پشتوان يكديگر فرمود ، نه شما قليل بوديد و در چشم دشمن اندك مىنموديد خداوند شما را عدّت و كثرت داد ؛ و در چشم اعدا عظمت نهاد . نه شما مسكين و فقير بوديد و به سختى كار معاش راست مىكرديد ، خداوند شما را غنى و توانگر كرد و روزگار شما را به وسعت و رفاهيّت بداشت . چرا سخنان مرا پاسخ نمىگوئيد ؟