و گفتى هرگز غدر نكند و پيمان نشكند ، آن كس كه دنيا طلبد از غدر نينديشد .
و گفتى گاهى در جنگ غالب شود و گاه مغلوب گردد ، عادت انبيا بر اين بوده جز اينكه در پايان امر نصرت ايشان را باشد .
و گفتى ما را به وحدانيّت خداى و نماز و صدقه و صدق و عفاف و صله رحم امر مىكند اين همه سيرت پسنديده پيغمبران است .
اگر آنچه گفتى راست گفتى ، زود باشد كه مملكت ما فروگيرد و بر ما غلبه جويد .
همانا دانسته بودم كه پيغمبرى مبعوث شود ، لكن گمان نداشتم از قريش باشد و اگر دانم كه ملازمت او را توان دريافت به حضرت او مىشتافتم و پاهاى مباركش را خود مىشستم .
چون سخن بدينجا رسيد از كمال اندوه ، پوست بر ابو سفيان زندان گشت و گفت : اى ملك اگر خواهى يكى از مقالات و گزافهگوئى او را مكشوف دارم تا دروغ او روشن گردد ؟
هرقل گفت : كدام است ؟
گفت : مىگويد شبانه از مكه به بيت المقدس شدم و پيش از صبح باز مكه آمدم .
در اين وقت يك تن از خادمان بيت المقدس كه در مجلس هرقل برپاى بود گفت :
اى ملك اين سخن بر صدق است ، چه عادت ما آن است كه درهاى بيت المقدس را همه شب ببنديم ، آن شب كه اين مرد گويد ، يك در را نتوانستيم بست و تمام مردم آن بلد را انبوه كرديم و بر تحريك آن باب قادر نشديم ، ناچار بازگشتيم و بامداد كه بدانجا شديم ، اثر بستن دابه نزديك آن در نگريستيم .
هرقل فرمود تا ديگرباره كتاب پيغمبر را بر وى قرائت كردند و از هيبت آن نامه عرق از جبين هرقل همىبرفت و از رهبانانى « 1 » كه در مجلس او حاضر بودند غوغا برخاست ، آنگاه ابو سفيان و ديگر مردم عرب را رخصت انصراف داد .
چون ابو سفيان بيرون شد ، با همراهان خود گفت : لقد أمر امر ابن ابى كبشة ، انّه يخافه ملك بنى الاصفر يعنى : بزرگ شد كار پسر ابى كبشه ؛ زيرا كه از وى پادشاه بنى اصفر ترسناك است . و دانست كه كار پيغمبر بالا گيرد .
از آن سوى هرقل مردى غسّانى را فرمود : هماكنون تا به مدينه شتابنده بايدت
هامش
( 1 ) . رهبان : عالم نصرانى كه از دنيا كنارهگيرى كرده است .