تكبير گفت و به نماز ايستادند و آن كس كه از پس پشت بود ، به پيش روى برفتند .
چون پيغمبر سلام داد باز صفها بىآنكه سخن كنند جابهجا شد و آن صف كه ركعت اول را با پيغمبر گذاشته بود ركعت ثانى خود تمام كرد باز به پيش روى شد تا آن صف كه با ركعت دوم اقتدا كرده به پس آمد و نماز را تمام كرد . پس هر يك از آن دو صف يك ركعت با پيغمبر گذاشتند و ركعت ديگر را به انجام بردند .
از اينجاست كه جماعتى گويند : نماز به جماعت واجب است و اگر واجب نبود بايد مردم در اين مخافت فرادى نماز بگزارند و اين سخن نزد علما استوار نيست ؛ الّا اينكه نماز به جماعت افضل باشد و اين نماز خوف با جماعت خاص پيغمبر بود و سه روز كه در برابر دشمن بود ، اين نماز بگزاشت .
جابر بن عبد اللّه گويد : زنى كافره از دشمنان بمرد از آن دهشت و زحمت كه به دو رسيده بود . چون شوهرش بازآمد و او را بديد سوگند ياد كرد كه از قفاى پيغمبر مىروم تا يك تن از مردمش را بكشم . هنگام مراجعت ، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در درّهاى فرود آمد و يك تن از انصار و تنى از مهاجر براى حراست بر فراز كوه شدند . نخست از اول شب نوبت گذاشتند . مرد مهاجر بخفت و انصارى به نماز ايستاد و آن كافر برسيد و در ظلمت شب بانگ نماز انصارى را شنيد و تيرى به دو گشاد داد . انصارى تير را از خود بكشيد و نماز را قطع نكرد . مرد كافر تير ديگر انداخت ، در ضربت سيم انصارى نماز را به نهايت برده بود مهاجرى را بيدار كرد ، تا از پى كافر شتافته او را بيافت . پس بازآمد و زخم سه تير بر انصارى ديد . گفت : چرا در ضرب نخستين مرا بيدار نكردى ؟ گفت : سورهاى از قرآن تلاوت مىكردم ، نخواستم قطع كنم ، به خدائى كه محمّد را به راستى فرستاده ، اگر نه آن بود كه مأمور به حراست بودم اگر هزار تير بر من آمد قطع سوره نمىكردم تا جان بدهم .
بالجمله از آنجا آهنگ مدينه فرمودند و هنگام مراجعت شبى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جابر بن عبد اللّه انصارى رسيد ديد كه بر شتر ضعيفاندام سوار بود و او را به شتاب سير مىداد . پيغمبر با بن نيزه يا سپرى كه در دست داشت ضربى بر شتر جابر بزد تا از جاى برآمد و قوتى عظيم يافت . پس فرمود : اى جابر چيست كه چنين شتابزده مىروى ؟ عرض كرد : كه زنى نو گرفتهام و شوق او مرا بدين گونه جنبش مىدهد .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1074
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٠٧٤