فقال حسّان : يغفر اللّه لك يا بنت عبد المطّلب و اللّه لقد عرفت ما انا به صاحب هذا و به روايتى گفت : لا و اللّه ما ذاك فىّ و لو كان فىّ لخرجت مع رسول اللّه . حسّان عرض كرد كه : مرا مىدانى مرد اين كار نيستم و از من اين گونه مبارزت نيايد . صفيّه چون اين بديد عمودى بگرفت و از فراز بام به فرود قلعه شتافته بر جهود درآمد و در اول حمله به دستيارى عمود جهود را از پاى درآورد و بازشد و حسان را فرمان داد كه :
اكنون برو و جامه او را برگير ، چه از بهر آنكه مردى بيگانه بود تن او را عريان نتوانستم ديد . حسان را باز آن دليرى نبود كه جامه مرد مردهاى را باز كند . گفت : من حاجت بدين جامه ندارم .
بالجمله در ايام محاصره هر شب عبادة بن بشر با جماعتى حراست سراپردهء پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مىكرد و مشركان به نوبت قصد آن خيمه مىداشتند و ابطال اصحاب ايشان را به پرتاب تير و سنگ دفع مىدادند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله خود نيز به حفظ خندق قيام مىداشت و موضعى از خندق را كه مسلمانان مجال نيافتند ، تا به شرط راست كنند هر شبانگاه رسول خدا خود بدانجا مىشد و حراست مىفرمود ؛ و چون برودت هوا در بدن مباركش اثر مىكرد گاهى به منزل عايشه مىشتافت و ساعتى آسايش مىنمود .
عايشه گويد : يك شب پيغمبر از آن موضع بازآمد و فرمود : چه بود اگر امشب مردى به حراست اين موضع بيرون مىشد تا من لختى مىخفتم ؟ اين وقت قعقعهء « 1 » سلاح مردى گوشزد حضرتش شد فرمود : كيستى ؟ گفت : اينك سعد بن ابى وقاص حاضرم . فرمود : توانى امشب به حفظ و حراست اين موضع بامداد كنى ؟ عرض كرد : توانم و بدانجا شد و پيغمبر به خواب شد چنان كه آواز نفس مباركش بلند شد .
امّ سلمه روايت كند كه شبى پيغمبر در خيمهء خود نماز بگزاشت و به حراست خندق بيرون شد . شنيدم كه فرمود : اين سواران مشركانند كه گرد خندق طواف كنند ، آنگاه ندا درداد كه يا عباد بن بشر . گفت : لبيك لبيك . فرمود : هيچ كس با تو همراه است ؟ عرض كرد : جماعتى با منند كه حافظ سراپردهء توايم . فرمود : به گرد خندق برآى كه جماعتى قصد شبيخون دارند : آنگاه فرمود : اللّهمّ ادفع عنّا شرّهم و انصرنا عليهم . پس عباد بن بشر با گروه خود به كنار خندق شد و ابو سفيان را
هامش
( 1 ) . قعقعه : صوتى است كه از زره و سلاح شنيده مىشود .