بنو سالم و عبد اللّه ابىّ - مردم مدينه را گفتند : جانى آن نيست كه درنگ كنيد محمّد را با اصحاب به ابو سفيان و احزاب بگذاريد و بگذريد - و جماعت بنو حارثه و بنو سلمه - از كثرت هول و هراس مىگويند : جدران و حيطان خانههاى ما در مدينه استوار نيست و اين سخن از در كذب كنند و خانههاى ايشان را هيچ خلل نيست و از اين گفتار جز فرار قصدى ندارند و اين منافقين چنانند كه اگر لشكر دشمن به مدينه درآيد و اين جماعت را فروگيرد و به شرك و كفر دعوت كند و به مبارزت مسلمانان تحريض دهد ، بىدرنگ پذيرفتار شوند و با مسلمانان به كارزار درآيند - همانا اين بنى حارثه و بنى سلمه پس از هزيمت از مقاتلت در جنگ احد به توبت و انابت گرائيدند - و با خداوند عهد كردند كه ديگر پشت با جنگ نكنند عهد خدا را خوار نتوان شمرد كه روزى از بهر كيفر بازپرس شود . بگو اى محمّد فرار سود ندهد و حاجز مرگ و قتل نشود و هزيمتى را جز اندكى از حيات برخوردارى نباشد .
مقرر است كه در دار الملك عبد الملك مروان - كه قصه او در جاى خود به شرح مىرود - مرض و با درافتاد . عبد الملك از آنجا طريق فرار سپرد . او را گفتند : به كجا مىگريزى ؟ و حال آنكه خداى مىفرمايد
لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ
و اين آيت مبارك را تا
إِلَّا قَلِيلًا
قرائت كردند . گفت : ذلك القليل يطلب من يطلب همين اندك را مىجويم كه روزى چند ديرتر بيابم . و در اينجا سخن بسيار است كه ذكر آن زيبنده اين كتاب نيست .
مىفرمايد : بگو اى محمّد : آن وقت كه خداى از بهر شما نيكى بخواهد يا اراده بدى كند ، كيست كه شما را از قضاى او نگاه بدارد ؟ و جز خداوند كجاست دوستى كه مردمان را دفع گزند تواند كرد و يارى تواند نمود ؟
در خبر است كه مردى از لشكرگاه از بهر حاجتى باز خانه شد و برادر اعيانى خويش را نگريست كه از بهر لهو و لعب ساز و برگ طرب كرده و نقل و نبيذ پيش نهاده ، گفت : اى برادر اينك پيغمبر خدا در ميان شمشيرها و نيزهها تمهيد نفاذ حكم الهى كند و تو ترتيب معاصى و ملاهى كنى ؟ گفت : اى ابله وقت را مغتنم شمار و چنين بساط نشاط را از دست مگذار و دانسته باش كه محمّد را از اين مهلكه و مخافت كوچه سلامت به دست نشود ، چه سخن منافقين همه از اين گونه بود و همىگفتند : ما محمّد و اصحابه الّا اكلة نفس و لو كانوا لحما لالقمهم ابو سفيان و