مدينه نخواهم گذاشت . و لختى با ملك و سويد و معتّب بن قشير و مردم خود سخن از در تشنيع و بيغاره « 1 » كرد و گفت : اين از شما بر شماست .
زيد بن ارقم كه هنوز مكانت بلوغ نداشت حاضر بود و اين كلمات را اصغا مىفرمود ، پس بىتوانى به حضرت رسول خداى آمد و اين قصه به تمامت بگفت .
ابو بكر بن ابى قحافه و عمر بن الخطّاب و عثمان بن عفان و سعد بن ابى وقاص و محمّد بن مسلمه و اوس بن خولى « 2 » و عبّاد بن بشر كه حاضر حضرت بودند اين حديث بشنيدند .
اما پيغمبر از اين خبر به خشم شد چنان كه رنگ مباركش ديگرگونه گشت . آنگاه باز فرمود : تواند بود كه تو از پسر ابىّ آزرده باشى و اين سخن از در رنجش به دو بندى .
عرض كرد : لا و اللّه اين كلمات جمله از او شنيدم . باز فرمود : تواند بود كه گوش تو به خطا اصغا كرده باشد . عرض كرد : سوگند با خداى كه در اين سخن بر خطا نرفتهام و واژونه « 3 » نشنيدهام . جماعتى از انصار با زيد گفتند : اى كودك ؟ قطع رحم كردى و بر قائد قوم خويش كذبى افكندى . « 4 » گفت : قسم با خداى كه دروغ نگفتهام و از خداى مىخواهم كه پيغمبر خود را به وحى آگهى فرستد و صدق مرا مكشوف دارد و گفت : اللّهمّ انزل على نبيّك ما يصدّق حديثى .
عمر خطّاب گفت : يا رسول اللّه اجازت فرماى تا سر اين منافق را برگيرم . پيغمبر فرمود : از قتل او قلوب بزرگان يثرب را تب لرزه گيرد . عرض كرد : اگر اين فرمان را به مهاجران روا نمىدارى محمّد بن مسلمه يا عبّاد بن بشر يا سعد بن معاذ را بفرماى تا سرش برگيرند . فرمود : اى عمر دوست نمىدارم كه مردمان گويند : محمّد اصحاب خويش را همىكشد .
و از بهر آنكه اصحاب در قتل آن منافق موافق نشوند و تهييج اين فتنه را مجال نيابند ، در حال فرمان داد كه از اين منزل كوچ بايد كرد . اسيد بن حضير به نزديك پيغمبر آمد و عرض كرد : چه پيش آمده است ؟ اين وقت كه هوا چون كورهء حدّادان تافته چرا كوچ بايد داد ؟ فرمود : مگر نشنيدهاى صاحب شما چه سخن كرده است ؟
هامش
( 1 ) . بيغاره : سرزنش و طعنه
( 2 ) . متن : اخوس بن خولى .
( 3 ) . واژونه : وارو يعنى سخن او را عوضى و اشتباهى نشنيدهام .
( 4 ) . به رئيس قوم خود دروغ بستى .