سگالش عبد اللّه بن ابىّ كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را به مدينه راه ندهند
جهجاه بن سعيد غفارى كه اجير پسر خطّاب بود و سنان جهنى كه حليف بنى عمرو بن عوف از قبيلهء خزرج بود ، بر سر چاه آب آمده و هردوان دلو خويش به چاه درانداختند ؛ و هنگام بركشيدن آن دلو كه نخست برآمد ، هر دو تن آن خويش مىپنداشتند ، از اين روى رسنها درهم بافته بود . پس هر يك براى اخذ دلو دست فرا بردند و آن ديگر به مدافعت برخاست تا كار به منازعت كشيد .
جهجاه مشتى بر روى سنان زد چنان كه خون بدويد با آنكه دلو آن سنان بود . پس سنان بانگ برداشت كه يا للانصار و جهجاه فرياد برآورد كه يا للكنانة بالقريش . از فرياد استغاثت ايشان ، مهاجر و انصار انجمن شدند و مردى از مهاجرين كه جعال نام داشت در اعانت سنان نيك بكوشيد . دير نبود كه كار به مقاتلت رود ، اين هنگام گروهى از دانايان مهاجر به نزديك سنان آمدند و گفتند : جهجاه را بدين خرده مگير و گناه او را معفو دار ، و او ملتمس ايشان را مقبول داشت و آتش اين فتنه را فرو نشاند .
اما از آن سوى چون اين خبر به عبد اللّه بن ابىّ رسيد روى با جعال كرد و گفت : تو را نيز آن مكانت است كه چندين جسارت كنى ؟ جعال گفت : چيست كه مرا از چنين كار بازدارد ؟ و با عبد اللّه سخن به خشونت آغازيد . و چون او مردى فقير بود بر عبد اللّه گران آمد و سخت به غضب شد و روى با آن منافقان كه در گرد او بودند كرد و گفت : هذا عملكم انزلتموهم منازلكم و واسيتموهم باموالكم و وقيتموهم بانفسكم و ابرزتم نحوركم للقتل فارمل نساءكم و أيتم صبيانكم و لو اخرجتموهم لكانوا عيالا لغيركم [ يعنى ] : اين جماعت مهاجرين را به خانهء خود آورديد و از بذل مال دريغ نداشتيد ؛ و در راه ايشان قتال كرديد ، اكنون كه اين عظمت و عزّت از ما يافتند به مناطحت و مكاوحت ما شتافتند اين بدان ماند كه سمّن كلبك يا كلك أما و اللّه لئن رجعنا الى المدينة ليخرجنّ الاعزّ منها الاذلّ [ يعنى ] : سگ خويش را فربه مىكن تا تو را لقمه خويش كند . چون باز مدينه شويم آن كس كه عزيز باشد ذليلتر را بيرون كند . كنايت از آنكه عزيز منم و رسول خداى ذليل من است ، همانا او را در