شدند . پس على عليه السّلام فرمود : اللّه اكبر . و از وادى به سوى فراز صعود داد . لشكريان عرض كردند : يا على چه انديشيدى و چگونه ظفر جستى كه از ديدار ايشان بيم آن مىرفت كه ما هلاك شويم ؟ فرمود : به نامهاى بزرگ خدا ايشان را دفع دادم و اينك گروهى هزيمت شده به حضرت رسول پناهنده گشتند و اگر كار از در كارزار مىداشتند « 1 » يك تن را زنده نمىگذاشتم و لشكريان را برداشته به حضرت رسول پيوست . پيغمبر فرمود : يا على ، آن جماعت كه از شمشير تو هزيمت گرفتند ، به نزديك من آمدند و ايمان آوردند .
مع القصه بامداد رسول خداى از آن وادى جنبش فرموده ، كوچ بر كوچ تا به اراضى مريسيع آمد و لشكرگاه كرد .
از آن سوى حارث بن ابى ضرار چون اين بديد ، لشكرهاى خود را بفرمود : تا آلات حرب بر تن راست كردند و در برابر مسلمانان آمده ، صف جنگ بياراست .
اصحاب پيغمبر نيز بر رده شدند . اين وقت رسول خداى بفرمود : تا يك تن از مسلمين در پيش روى سپاه كفار درآمده ندا درداد كه : هان اى جماعت بنى المصطلق ! جز به ايمان امان نتوانيد به دست كرد ، اگر خواهيد جان و مال شما پى سپر لشكر نشود به كلمه : لا إله الا اللّه محمّدا رسول اللّه ايمن توانيد شد و اگر نه عرضه هلاك و دمار خواهيد گشت . هيچ كس از آن قبيله اين كلمه روا نداشت ، ناچار آتش حرب زبانه زدن گرفت و از دو سوى بازار مقاتلت و مبارزت به رونق شد . شعار مسلمين آن روز يا منصور امت بود .
بالجمله نخستين كمان برگرفتند و يكديگر را به باران تير لختى دفع دادند . پيغمبر فرمود : تا مسلمانان همگروه شدند و به يك بار حملهور گشتند . در اين حمله صفوان كه صاحب لواى مشركين بود به دست قتاده از پاى درآمد ؛ و رايت كفار نگونسار گشت و مردى كه مالك نام داشت با پسرش به دست على عليه السّلام جان بداد ؛ و لشكر حارث بن ابى ضرار طريق فرار برداشتند و مسلمانان از پى بتاختند و ده ( 10 ) تن از ايشان را به خاك انداختند و از مسلمانان يك تن شهيد شد .
بالجمله از پس سه روز كه كار به حرب و ضرب مىرفت ، تمامت مردم بنى المصطلق اسير و دستگير شدند : از اين جمله دويست ( 200 ) تن از زنان ايشان
هامش
( 1 ) . اگر مىخواستند واقعا به جنگ پردازند