جماعتى ديد و بدان صفت كه از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله شنيده بود بشناخت و نخستين هراسى از او در دلش آمد . گفت : صدق اللّه و رسوله .
چون چشم سفيان بر وى افتاد گفت : من الرّجل كيست اين مرد ؟ عبد اللّه گفت :
مردى از قبيلهء خزاعهام ، شنيدم كه تو تجهيز لشكر كنى تا با محمّد مصاف دهى ، آمدهام تا با تو باشم و در ملازمت تو مبارزت كنم . سفيان گفت : چنين باشد ، هم تو با ما باش . پس عبد اللّه همى با او بود تا به خيمهء خويش دررفت . و چون شب درآمد مردمان پراكنده شدند ، پس عبد اللّه بماند تا نيمهء شب كه خواب سفيان گران شد ، اين وقت برخاسته بر بالين او شتافت و سر او را از تن برگرفته از ميان قبيله بيرون شد و لختى راه بپيمود ، پس به ميان غارى دررفت و پنهان شد .
خداى عنكبوتان را فرستاد تا بر اطراف آن غار تار تنبيدند ، چنان كه قوم او را چون آگهى رسيد از دنبال عبد اللّه بشتافتند و او را نيافتند . عبد اللّه چون آسوده شد از غار برآمد و همه شب طىّ مسافت مىكرد و روز پنهان مىزيست تا به مدينه آمد و در مسجد به حضرت رسول خداى پيوست . پيغمبر فرمود : افلح الوجه عرض كرد :
افلح وجهك يا رسول اللّه و سر سفيان را به نزد آن حضرت نهاد . پس پيغمبر عصائى به دو داد و فرمود : تحضر بهذه فى الجنّة . پس ابو سلمه وصيّت كرد تا چون از جهان برفت آن عصا را اهل او در كفن او نهادند . و مدت سفر ابو سلمه هيجده ( 18 ) روز بود .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 957
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٩٥٧