اعدا افكند و با هفت چوبهء تير كه او را بود هفت تن از شناختگان كفار را به خاك افكند . آنگاه سنان بگرفت و خويشتن بر قلب دشمن زد و چندان بكوشيد كه نيزه بشكست ، آنگاه تيغ بركشيد و گفت : الها پروردگارا ! تو دانى كه سلافه نذر كرده است كه با كاسهء سر من خمر بنوشد ، من از اول روز نصرت دين تو كردم تو در آخر روز جسد مرا از مشركان حراست فرماى . اين بگفت و حملهگران افكند و از دشمنان همى بكشت تا كشته گشت و شش ( 6 ) تن ديگر از مسلمين نيز رزم دادند تا شهيد شدند . خبيب بن عدىّ و زيد بن الدّثنه و عبد اللّه بن طارق به امان كفار راضى شده از كوه به زير آمدند و رزم به كران رسيد .
چون كار جنگ پرداخته شد سفيان خواست تا سر عاصم برگرفته نزد سلافه برد و صد ( 100 ) شتر گيرد . خداى زنبوران را برانگيخت تا به حراست عاصم ، هركس نزديك مىشد بر سر و روى او مىزدند . بدانسان كه از زخم زنبوران بيم هلاكت مىرفت . كفار گفتند : چه بايد حمل اين زحمت كرد ؟ بجاى باشيد تا شبانگاه درآيد بىرنجى و محنتى بر سر او شويم و سر او برگيريم . پس به كنارى شدند ؛ اما چون شب برسيد سيلى از كوه به زير آمد و جسد عاصم را ببرد ، چنان كه كافران نشان آن ندانستند و از مطلوب محروم ماندند .
شهادت عبد اللّه بن طارق
بالجمله چون كفار ساز مراجعت كردند عهد را بشكستند و هر سه تن را كه امان داده بودند با زه كمان ايشان را دست بربستند . عبد اللّه بن طارق گفت : هذا اوّل الغدر من با شما نخواهم آمد ، لختى او را بكشيدند حبلى « 1 » كه بر دست او بود گسيخته « 2 » شد پس عبد اللّه دست فرا برده تيغى برگرفت و با ايشان درآويخت . كافران به يك سوى شده او را سنگباران كردند تا شهيد شد .
هامش
( 1 ) . حبل : ريسمان
( 2 ) . گسيخته : پاره