قصه نسيبه
ديگر نسيبه بنت كعب كه او را امّ عمّاره گويند به اتفاق شوهر خود غزيّه و پسر خود عمّاره و عبد اللّه حاضر بود و امّ عمّاره مشكى به پشت همىكشيد و سقايت لشكر همىكرد . چون حمله كفار تكرار يافت و بر پيغمبر خيرگى و چيرگى همىنمودند ، نسيبه مشك را به يك سوى افكند و خويشتن را در پيش روى پيغمبر سپر ساخت تا سيزده ( 13 ) زخم يافت و يكى از آن جراحات چنان كارى بود كه از پس جنگ يك سال اصلاح آن جراحت مىكرد و اين زخم نيز ابن قمئه به دو زد و با اين همه امّ عمّاره از پاى ننشست و بر ابن قمئه دويد و چند ضربت شمشير بر او آزمود و چون ابن قمئه را دو زره در بر بود كارگر نيفتاد و از پيش به در رفت .
در اين وقت مردم پشت به كفار داده فرار مىكردند و از كنار پيغمبر مىگريختند آن حضرت يك تن را بانگ زد كه اى صاحب سپر ! اكنون كه به هزيمت مىروى سپر خود را بيفكن . او سپر بگذاشت و بگذشت ، امّ عمّاره سپر برگرفت و هم در برابر پيغمبر مردانه بايستاد .
در اين وقت كافرى دررسيد و زخمى بر او فرود آورد . امّ عمّاره آن زخم را با سپر بگردانيد و با يك ضرب تيغ اسبش را از پاى درآورد . پيغمبر عبد اللّه را به اعانت مادرش بخواند و عبد اللّه پيش شده به اتفاق مادر آن كافر را بكشتند . در زمان مشكرى ديگر برسيد و عبد اللّه را جراحتى رسانيد امّ عمّاره بىتوانى زخم فرزند را ببست و گفت : برخيز و در كار جهاد تأخير مكن و خود بدان مشرك حمله برد و زخمى بر پاى او زد كه از پاى درآمد . پيغمبر چنان بخنديد كه نواجذ مباركش آشكار شد و فرمود : قصاص خود كردى ، شكر خداوند را كه تو بر دشمن ظفر جستى .
بارك اللّه عليكم من أهل بيت لمقامك خير من مقام فلان و فلان همانا راوى اين حديث نام فلان و فلان را پوشيده داشت .
بالجمله اين عبد اللّه را امّ عمّاره از زيد بن عاصم داشت كه قبل از غزيّه در سراى او بود . بالجمله امّ عمّاره عرض كرد : يا رسول اللّه از خدا بخواه تا در بهشت ما را ملازم حضرت تو گرداند . آن حضرت فرمود : الّلهمّ اجعلهم رفقائى فى الجنّة . و اين امّ عمّاره در جنگ يمامه و طغيان مسيلمه كذّاب با فرزندش عبد اللّه حاضر بود و