در اين هنگام آفتاب فرو شد و بلال بانگ نماز برداشت و پيغمبر نماز به جماعت بگزاشت . آنگاه محمّد بن مسلمه را بفرمود تا با پنجاه ( 50 ) كس به حفظ و حراست لشكر مشغول باشند و لشكر قريش نيز نزديك بودند و كردار را مىنگريستند و از جانب ايشان عكرمة بن ابى جهل طلايه « 1 » لشكر بود . و به روايتى بعد از نماز خفتن ، پيغمبر فرمود : كيست امشب پاس ما بدارد ؟ و حديث ذكوان را به نهجى كه در جنگ بدر مرقوم داشتيم در اين غزوه روايت كنند . و راقم حروف چون اين روايت را ضعيف دانست به تكرار نپرداخت .
مع القصه از پس آنكه يك نيمهء شب را پيغمبر بخفت از جاى برآمد و به اسب خويش برنشست و ابو خثيمهء حارثى را دليل راه كرده تا در احد لشكر كفار را بازديدى به سزا كند و راه برگرفت .
در اين وقت اسب پيغمبر دم بزد به شمشير يكى از انصار ، و آن شمشير از نيام « 2 » بيرون آمد . فرمود : هم تيغ خود را در نيام كن كه گمان دارم امروز بسيار تيغها از نيام برآيد . و چون از قبيلهء بنى حارثه كه بر سر راه بود عبور مىفرمود ، ناچار در حايط مربع بن قبطى مرور داشت و او مردى منافق و نابينا بود . پس از جاى برخاست و بر روى لشكر اسلام خاك همىپاشيد و گفت : تو اگر رسول خداى بودى ، به حايط من در نشدى . سعد بن زيد اشهلى كمانى بر سر او زد چنان كه خون برفت . پيغمبر فرمود :
دعه فانّ الاعمى أعمى القلب . يعنى : كور نيز دلش كور است . و چند تن از بنى حارثه كه با آن منافق موافق بودند از جاى درآمدند و بخروشيدند و گفتند : اين نيست جز نتيجهء خصمى بنى عبد الاشهل . اسيد بن حضير گفت : لا و اللّه اين نيست جز ثمرهء نفاق و شقاق شما ، سوگند با خداى كه اگر پيغمبر فرمان دهد يك تن از امثال شما را زنده نگذارم . رسول خداى فرمود : ساكت باشيد و ايشان را تسكين فرمود .
و نيز در بامداد بلال را حكم داد تا بانگ نماز برداشت و هم نماز به جماعت بگزاشت . آنگاه زرهى ديگر بر زبر زره نخستين بپوشيد و خود و مغفر « 3 » راست كرد و رزم را تصميم عزم فرمود و زمين جنگ را بنمود .
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ
هامش
( 1 ) . طلايه لشكر : مقدمه لشكر
( 2 ) . غلاف شمشير
( 3 ) . مغفر : زره خود كه زير كلاه پوشند .