مرتجز بود سواره شده به جانب احد رهسپار گشت . و سعد بن معاذ را دو زره بر تن بود و از پيش روى آن حضرت همىرفت و هزار تن از ابطال رجال از دنبال آن حضرت به تكتاز بودند و در ميان آن لشكر صد ( 100 ) تن زرهدار بود ، و دو سر اسب افزون نداشتند كه يكى از آن پيغمبر و آن ديگر را أبو بردة بن نيار « 1 » از بنى الحارث كه از قبيلهء اوس بود داشت .
در اين وقت جعيل بن سراقة الضّمرى پيش شد و دم سرد بركشيد و عرض كرد :
يا رسول اللّه مرا گفتند : تو فردا كشته مىشوى . پيغمبر دست مبارك بر سينهء او زد و فرمود : أ ليس الدّهر كلّه غدا ؟ يعنى : آيا نيست دهر همه فردا ؟ زيرا كه از پى هر امروزى فردائى است .
بالجمله چون پيغمبر به منزل بنى النّجار رسيد ، جوقى « 2 » از لشكريان را نگريست كه در منزل ابو بكر و عمر به خشونت بانگ همىكردند . فرمود چه كسانند ؟ گفتند : از جماعت جهود همسوگندان عبد اللّه بن ابى اين غوغا كنند . فرمود : لا تستنصروا باهل الشّرك على اهل الشّرك .
و در آن منزل كودكان صحابه را مانند عبد اللّه بن عمر بن خطّاب و زيد بن ثابت و اسامة بن زيد و زيد بن ارقم و زيد بن طاهر و براء بن عازب و اسيد بن ظهير و عرابة بن اوس و أبو سعيد خدرى و سمرة بن جندب و رافع بن خديج را حكم مراجعت به مدينه فرمود و ايشان ( 14 ) چهاردهساله بودند و در جنگ خندق رخصت جهاد يافتند .
ظهير عرض كرد يا رسول اللّه : رافع نيكو كماندارى است و رافع بر سر انگشتان پاى برمىشد و خويشتن را برمىكشيد كه در نظر بلند نمايد و رخصت حرب حاصل كند و رسول خداى وى را دستورى داد .
در اين وقت سمرة بن جندب با مرىّ بن سنان كه شوهر مادرش بود خطاب كرد كه : چگونه مرا رخصت جنگ ندهيد و حال در كشتى بر رافع مظفرم ؟ مرىّ بن سنان اين سخن را به عرض رسول خداى رسانيد و آن حضرت حكم داد تا ايشان با هم درآويختند و يكديگر را همى قوت كردند . عاقبت سمره غلبه جست و رسول خدايش رخصت جنگ داد .
هامش
( 1 ) . متن : ابو بردة بن دينار .
( 2 ) . جوق : گروهى از مردم