سخن كه با عتبه گفتند ، با وى نيز القا نمودند « 1 » ، ابو العاص زينب را دوست مىداشت ، گفت : من از زن خود دست بازندارم و زينب را در سراى همىداشت ، تا اين وقت كه به اسيرى افتاد و فديه خويش بايد داد . پس كس از بهر فديه به نزد زينب گسيل كرد و زينب مالى فراهم آورد ؛ و چون فديه أبو العاص را كافى نبود ، گردنبندى را كه از مادر خود خديجه عليها السّلام به يادگار همىداشت و با مرواريد غلطان و عقيق يمانى و دانهاى از ياقوت رمانى « 2 » مرصّع بود و آن را پيغمبرش شب زفاف به گردن بست ، بر زبر فديه نهاد و به سوى مدينه فرستاد .
چون به نزديك پيغمبر نهادند و رسول خداى چشمش بر مرسلهء خديجه افتاد ، سخت محزون و غمنده گشت « 3 » و آب در چشم بگردانيد و فرمود : زينب را كارى سخت افتاد كه يادگار مادر را از گردن بگشاده ، مسلمانان چون اين بديدند ، گفتند : يا رسول اللّه ! ما اين مرسله « 4 » و اين فديه را با تو بخشيديم و أبو العاص را آزاد كرديم .
خواهى به زينب بفرست و خواهى خويشتن بدار . پيغمبر ايشان را دعاى خير بگفت و با أبو العاص فرمود : اين خواسته برگير و به سوى مكه شو اما دانسته باش :
اين دختر من بر تو حرام است ، چه او مسلمان است و تو كافرى . چون به مكه شوى زينب را با من فرست . سخن بر اين نهاد و او را گسيل كرد و زيد بن حارث انصارى را كه مردى پير بود ، با او بفرستاد كه زينب را از مكه به مدينه آورد .
و ايشان تا يك منزلى مكه برفتند و در آنجا ابو العاص ، زيد را بازداشت كه خود به درون مكه رفته ، زينب را به نزديك او فرستد و او به مدينهاش رساند . و روز ديگر زينب را در هودجى جاى داده بر شترى سوار كرد و مهار شتر را به دست برادر خود كنانة بن أبى ربيعة سپرد كه به زيد بن حارث رساند .
كنانه مهار شتر بگرفت و ميان بازار مكه بكشيد تا به در شود . قريش گفتند : اين دختر محمّد است كه به مدينه برند و او چند تن از ما كشته است ، نخواهيم گذاشت .
پس أبو سفيان و جماعتى از قريش برنشستند و به دنبال او بتاختند .
اول : كس هبّار بن الاسود بن اسيد بن عبد العزّى بن قصىّ و ديگر نافع بن عبد القيس الفهرى در ذى طوى به زينب رسيدند و هبّار با نيزه حمله به زينب برد ،
هامش
( 1 ) . القا : افكندن ، و القا كردن سخن به معنى پيشنهاد و خطابه است .
( 2 ) . مرصّع : جواهرنشان
( 3 ) . غمنده : اندوهناك شد
( 4 ) . مرسله : فرستاده شده