ابو سفيان پيوست .
بالجمله چون مردمان پراكنده شدند ، مطّلب كه يكى از بازرگانان مكه بود ، گفت :
اين چه سخن است كه أبو سفيان زفت « 1 » بخيل گويد : اينك پدر من أبى وداعه در مدينه اسير است ! هرگز او را به جاى نگذارم و با پدر غم مال ندارم و بهاى فديه او را فراهم كرده به مدينه آورد و أبو وداعه را آزاد ساخت . بعضى از قريش او را ملامت كردند ، گفت :
ما كنت لا ترك أبى اسيرا * فى ايدى القوم و أنتم مضجعون « 2 »
مردمان مكه چون اين بديدند ، هر كس از بهر اسير خود فديهاى به دست كرده و به سوى مدينه همىفرستاد و اسرا از پى هم رها شده به مكه بازآمدند . و عمرو بن أبو سفيان كه هم دخترزاده عقبة بن أبى معيط بود همچنان در مدينه محبوس مىزيست تا موسم حج رسيد و سعد بن نعمان بن أكال از قبيلهء بنى عمرو بن عوف ، از مدينه به سوى مكه شد . ابو سفيان چون اين بدانست با اينكه قانون نبود كه در ايام موسم حج قتال كنند يا كسى را بازدارند ، سعد را بگرفت و به گروكان پسرش عمرو بازداشت و اين شعرها بگفت و به مدينه فرستاد :
ارهط بن أكّال اجيبوا دعائه * تعاقد تم لا تسلموا السّيّد الكهلا
فانّ بنى عمرو لئام اذلّة * لئن لم يفكّوا عن اسيرهم الكبلا « 3 »
و حسان بن ثابت اين شعر در جواب أبو سفيان گفت :
و لو كان سعد يوم مكّة مطلقا * لاكثر فيكم قبل ان يؤسر القتلى
بعضب حسام أو بصفراء نبعة * تحنّ اذا ما انبضت تحفر النّبلاء
مع القصه چون خويشاوندان سعد اين بشنيدند ، به نزديك پيغمبر شدند و صورت حال بازراندند و خواستار شدند تا آن حضرت عمرو را آزاد ساخته به مكّه فرستاد . أبو سفيان ، سعد را رها ساخت .
هامش
( 1 ) . زفت : خسيس ، بخيل
( 2 ) . يعنى : شما راحت بخوابيد و من پدر خود را دست مردم اسير بگذارم .
( 3 ) . اى قوم ابن اكال ( پرخوار ) دعوت او را پاسخ گوئيد كه عهد كردهايد پير فرتوت را وانگذاريد .
حقا كه بنى عمرو پست و ذليل باشند اگر اسير خويش را آزاد نكنند .