تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 825

مساهمون:

ص٨٢٥

[ اسلام آوردن وهب بن عمير ]

و ديگر وهب بن عمير بن وهب الجمحى در مدينه اسير و محبوس بود . روزى پدرش عمير با صفوان بن اميه راز خويش به ميان نهاد و گفت : من مردى درويشم و آن مال ندارم كه فرزندم وهب را بازخرم و هم مردى معيلم « 1 » و از درماندگى عيال و پريشانى ايشان بيمناكم و اگر نه به بهانه آزادى پسر به مدينه مىشدم و هر جا محمّد را يك تنه مىيافتم به يك زخمش مقتول مىساختم و اگر از پس آن مرا مىكشتند ، هم روا مىداشتم . صفوان چون سخنان او را بشنيد ، شاد شد و دل در آن بست كه بلكه به خون پدر كارى كند . گفت : اى عمير اگر تو اين انديشه ساخته توانى كرد و نام خويش بلند توانى ساخت ، غم زن و فرزند مدار كه تا من زنده‌ام ، ايشان را برابر أهل خويش نهم و نفقه دهم . عمير گفت : هم وام بسيار بر گردن من است . گفت : وام ترا نيز بگذارم . پس صفوان اعداد « 2 » كار عمير بكرد و او را سلاح و زر بداد و به سوى مدينه گسيل نمود و اين راز پنهان همىداشت ، جز اينكه گاهى با قريش مىگفت : زود باشد كه از مدينه خبرى فرحناك برسد . اما از آن سوى عمير چون طىّ مسافت كرده به مدينه درآمد و اين هنگام پيغمبر در مسجد جاى داشت ، پس به سوى مسجد شده به درون رفت ؛ چون چشم پيغمبر بر او افتاد ، فرمود : هان اى عمير ! از بهر چه بدينجا شده‌اى ؟ عرض كرد : پسر من گرفتار و من مردى درويشم و آن مال و ثروت ندارم كه فديه او بگذارم ، اكنون به زينهار آمده‌ام ، باشد كه بر او رحمت فرمائى و آزادش نمائى . پيغمبر فرمود : يا عمير شمشير خويش برون آور تا نظاره كنم . چون تيغ برآورد از صفا و صيقل مانندهء آب همىنمود . رسول خداى فرمود : اى سگ آن كس كه از پى اسير رود ، شمشير او چنين باشد ؟ بگوى تا در مكّه با صفوان چه تدبير كردى ؟ و اين راه را بچه آهنگ سپردى ؟ عمير در عجب شد و عرض كرد كه : جز صفوان و من كس از اين راز آگاه نبود ، ترا كه آگهى داد ؟ فرمود : خداى مرا دانا ساخت . پس عمير عرض كرد : مسلمانى بر من عرضه كن
هامش
( 1 ) . معيل : كسى كه نفقه‌خوار زياد دارد . ( 2 ) . اعداد : آماده و مهيا ساختن
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 825 | لسان الملك سپهر