مىنگريست ، فرمود : ان يك فى احد من القوم خير ، ففى صاحب الجمل الاحمر ان يطيعوه يرشدوا . [ يعنى ] : اگر قريش اطاعت صاحب اين شتر سرخ موى كنند ، نجات يابند .
و عتبه همچنان در پيش روى صف بانگ برمىداشت و مىگفت : يا معشر قريش : اطيعونى اليوم و اعصونى الدّهر . انّ محمّدا له الّ و ذمّة و هو ابن عمّكم ، فخلّوه و العرب فان يك صادقا فأنتم اعلى عينا به و ان يك كاذبا كفتكم ذؤبان العرب امره . آنگاه گفت : اى قريش ! گفتار مرا پذيرفتار باشيد و جانب محمّد را كه پسر عم و بهتر و مهتر شما است ، رعايت كنيد . آن مال كه از قافله قريش در بطن نخله برفت ، بر خويش نهادم كه ادا كنم و خون عمرو بن الحضرمى را بر گردن گرفتم كه ديت دهم .
ابو جهل چون اين بديد ، بيم كرد كه مبادا مردم به فرمان عتبه بازشوند و او تذكره خيرى بگزارد « 1 » ، پس در تاب شد و با او خطاب كرد كه : هان اى عتبه اين چه آشوب است كه افكندهاى ؟ همانا از بيم بنى عبد المطّلب ، از بهر مراجعت حيلتى كردهاى ؟
عتبه برآشفت و گفت : مرا با بددلى نسبت كنى و خائف « 2 » خوانى ! و از شتر به زير آمده و ابو جهل را نيز از اسب بكشيد و گفت : بيا تا ما و تو نبرد كنيم تا بر مردمان مكشوف سازيم ، كه جبان « 3 » كيست و شجاع كدام است ؟ اكابر قريش پيش شدند و ايشان را از هم دور كردند .
همانا در جلد دويم ناسخ التواريخ به شرح رفت كه ابو جهل را ابو الحكم مىناميدند و نسب او شمرده شد ، از غايت جهل كه او را بود به ابو جهل نامور گشت و حسان بن ثابت ، اين شعر از بهر وى گويد :
سمّاه مغيرة ابا حكم * و اللّه سمّاه ابا جهل
فما يجيء الدّهر معتمرا * الّا و مرجل جهله يغلى
ابقت رياسته لمغيرة * غضب الاله و ذلّة الاصل
ان ينتصر يد مى الجبين * و ان يلبث قليلا يعود بالرّحل
قدر امنى الشّعراء فانقلبوا * عنّى بافوق ساقط النّصل
و يصدّ عنّى المفحمون كما * صدّ البكارة عن حرى الفحل
هامش
( 1 ) . يعنى براى خود نام نيكى باقى گذارد .
( 2 ) . خائف : بددل ، ترسان
( 3 ) . جبان : ترسان