دو بطن بودند كه يكى را عفّان و آن ديگر را بنى بيحان مىناميدند .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نام اين جمله بپرسيد و اين نامها را فال نيكو بزد . آنگاه در ميان آن دو كوه ، روى به طرف راست برتافت و بر سر چاهى كه ذات قرن نام داشت آمد و لشكر را فرود شدن فرمود . « 1 »
آنگاه قتادة بن نعمان يا معاذ بن جبل را ملازم ركاب ساخته براى فحص حال قريش به هر جانب گرد برمىآمد ، ناگاه به مردى سالخورده كه سفيان ضمرى نام داشت بازخورد . فرمود : هان اى شيخ ! از محمّد و ياران او و از قريش و جماعت ايشان چه خبر دارى ؟ گفت : سخن نكنم تا شما را ندانم . پيغمبر فرمود : نخستين تو بايد سخن كنى .
سفيان گفت : به من رسيده كه قريش در فلان روز از مكه برآمدهاند . اگر چنين باشد ، امروز در فلان منزل باشند و نيز شنيدهام كه محمّديان در فلان روز از مدينه بيرون شدهاند ، اگر چنين است ، امروز فلان موضع خواهند بود و همان موضع را نام برد كه لشكرگاه پيغمبر بود . آنگاه گفت : اكنون شما بگوئيد : كهايد و از كجائيد ؟
پيغمبر فرمود : نحن من ماء يعنى : ما از نطفهايم . سفيان چنان دانسته كه ايشان از مردم عراقند چه اهل عراق را عرب به سبب كثرت مياه آن اراضى ، اهل الماء گويند .
پس از آن رسول خداى ، به لشكرگاه مراجعت فرمود ، شبانگاه على عليه السّلام را مأمور داشت كه خبرى از قريش بگيرد و زبير بن العوّام و سعد بن ابى وقّاص را با جمعى از خواص ، ملازم ركاب او ساخت . ايشان لختى از لشكرگاه بيرون شتافتند و شتران آبكش قريش را بيافتند و جماعتى كه با شتران بودند ، بگريختند . از ميانه اسلم غلام منبّه بن الحجاج و عريض غلام ابو يسار و هو سعيد بن العاص و ابو رافع غلام امية بن خلف اسير شدند . و از جمله گريختگان مردى كه عجير نام داشت ، نخستين به ميان قريش درآمد و گفت : اى آل غالب ! اين پسر ابو كبشه است كه مردان او غلامان آبكش شما را اسير كردند ، قريش از اين سخن در اضطراب شدند .
و از اين سوى چون اسيران را به حضرت پيغمبر آوردند ، آن حضرت در نماز بود .
مردم از ايشان پرسش كردند كه غلامان كيستيد ؟ گفتند : ما سقايانيم و مردم را دل مىخواست كه ايشان غلامان ابو سفيان باشند ، بلكه به كاروان دست يابند و
هامش
( 1 ) . امر به پائين آمدن كرد .