پيغمبر فرمود : اين افضل اوديه « 1 » عرب است و نماز خفتن بگذاشت و سلمة بن هشام و عيّاش بن ابى ربيعه را كه قريش اسلام ايشان را دانسته بودند و در مكه محبوس بودند ، دعاى خير بگفت و مشركان را يك يك نام برد و نفرين كرد و بامداد از آنجا كوچ داد . و از مردم مدينه خبيب بن يساف و قيس بن الحارث ، با اينكه هنوز ايمان نداشتند ، در ارض عقيق به مسلمانان پيوستند .
پيغمبر فرمود : ما اخرجكما ؟ چه چيز شما را بيرون آورد ؟ گفتند : ما براى اخذ غنيمت به شما پيوستيم ، باشد كه شما را فتحى افتد و ما را از غارت بهرهاى به دست شود . آن حضرت فرمود : لا تخرجنّ معنا رجل ليس على ديننا .
خبيب چون اين بشنيد ، ايمان آورد و ملازم ركاب گشت . اما قيس مراجعت كرد و آنگاه كه مسلمانان از بدر بازشدند ، مسلمان شد و در احد شهيد گشت ، چنان كه مرقوم شود .
اما از آن سوى چنان كه مذكور شد ، ضمضم بن عمرو خزاعى به حكم ابو سفيان به شتاب برق و باد ، راه مكه مىبريد و سه روز از آن پيش كه ضمضم به مكه درآيد عاتكه دختر عبد المطّلب را در خواب نمودار شد كه شتر سوارى در ابطح ندا درداد كه اى قريش ! بشتابيد و تا سه روز بكشتن گاه خويش خراميد . پس شتر خويش را به مسجد الحرام راند و مردم بر او جمع شدند و چنان نمود كه بر بام خانه كعبه همان ندا كرد . پس از آن بر كوه ابو قبيس برشد و همان آواز داد . آنگاه سنگى از كوه بگردانيد و آن سنگ خرد و درهم شكست و هيچ خانهاى در مكه نماند ، جز اينكه پارهاى از آن سنگ در آن افتاد .
صبحگاه صورت خواب را با برادر خود عباس بن عبد المطّلب بگذاشت و گفت :
اين سرّ به كس مگوى . نيمروز وليد بن عتبه ، عباس را در انديشه يافت و چون با او نيك دوست بود ، پرسش نمود كه چرا سر به فكرت فرو دارى ؟ عباس پرده از آن راز برگرفت و قصه بگفت . چون وليد از او بگذشت ، پدر خويش را آگهى داد و زمانى برنيامد كه اين سخن سمر گشت « 2 » و ابو جهل نيز بدانست .
پس با عباس گفت : اى ابو الفضل اين زن در ميان شما چه وقت پيغمبر شد ؟ و
هامش
( 1 ) . افضل : برتر . اوديه ، جمع وادى : رودخانه .
( 2 ) . سمر گشت : مشهور شد