گذاشتند و گروهى از مسلمانان كه در دين رسوخى تمام نداشتند مرتد گشتند . در اين وقت جمعى از قريش كه مسجد اقصى را ديده بودند پيش شدند و گفتند : هيچ توانى مسجد اقصى را صفت كرد ، آن حضرت فرمود توانم .
و رسول خداى مىفرمايد : جبرئيل عليه السّلام مسجد اقصى را نزديك به خانهء عقيل در برابر چشم من بداشت و من همى در آن ديدم و از هر چه پرسش كردند گفتم .
و همچنان بعضى از قريش گفتند : بسى از مردمان ما سفر كردهاند و در طريق شامند آيا بديشان بازخوردى اگر بديشان گذشتى خبرى بگوى .
آن حضرت يك طايفه را فرمود كه : بديشان گذشتم در روحا « 1 » و از آن جماعت شترى گم شده بود در طلب آن به جستجو بودند و ايشان را قدحى آب در منزل بود من از آن قدح نوشيدم ، چون ايشان برسند پرسيد كه آب در قدح بجاى داشتند يا پرداخته بود .
گفتند : اين نيك نشانى است .
و همچنان از طايفه ديگر خبر داد كه : در ذى مرّ بر ايشان گذشتم دو تن از آن قافله بر يك شتر سوار بود شتر ايشان از من برميد و يك تن را بينداخت و دستش را بشكست . اين سخن را نيز بهر نشانى بداشتند .
آنگاه قريش از قافلهء خاص خويش پرسش كردند فرمود : بر آن جماعت در ينعم عبور كردم و ايشان را بر دو شتر خاكسترى رنگ دو غراره « 2 » مخطّط « 3 » حمل بود و از پيش روى قافله بودند و ايشان چون فردا آفتاب سر از كوه برزند باديد آيند . گفتند اين علامت ديگر است .
آنگاه از نزد آن حضرت بيرون شدند و گفتند : و اللّه لقد قصّ محمّد شيئا و بيّنه . و صبح آن روز را كه رسول خداى به رسيدن قافله خبر داده بود ، جماعتى از قريش برفتند و در ثنيّه « 4 » جاى كردند و چشم بر راه آفتاب داشتند تا باشد كه آفتاب بزند و كاروان برسد و سخن رسول خداى به دروغ شود . ناگاه يكى گفت : سوگند با خداى كه اينك آفتاب بر آمد و آن ديگر گفت : سوگند با خداى كه شتران قافله باديد شد و آن دو شتر كه پيغمبر فرمود از پيش روى بود .
هامش
( 1 ) . قريهاى است از توابع شام .
( 2 ) . غراره : جوال
( 3 ) . مخطط : راه راه .
( 4 ) . ثنيّه : گردنه